.
نمی دانم به کدام سمت پیش میروم. روزی بود که از هرچه دورویی و نفاق متنفر بودم؛ اما حال حتی به این فکر میکنم که خودمو به چه شکلی دربیارم که حداقل دانشگاه امام صادقی چیزی قبول بشم. روزی بود که از هرچه ادم پول پرست حالم به هم می خورد؛ چون فکر میکردم در زندگی ارزش های خیلی مهمتری از پول هم وجود دارد؛ هرچند هیچ کس به ان عقیده ای نداشته باشد؛ هر چند همه به من بگویند :خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؛ اما الان خودم را گم کردم.واقعا دیگر نمیدانم کدام درست است و کدام غلط. گاهی با خودم فکر میکنم:کی گفته پول بده؟ پول میتونه به ادم همه چیز بده و بعد با خودم حرف میزنم که احمق نشو.فقط مونده تو یه ادم پول پرست بشی؛ اونوقت،اقلیتی که صمیمانه باهاشون موافقی دربارت چی میگن؟ سرم گیج میشود و چشمهایم را میگیرم و فشار میدهم. با خود میگویم که اصلا گور بابای بقیه. مهم خودمم که میخوام چی بشم. هیچ کس نمیتونه منو تعریف کنه. من توی هیچ هنجاری نمیگنجم. هر روز این چرخه در ذهنم تکرار میشود و دست اخر هم گناهش را به گردن کنکور می اندازم که اگر نبود این بدبختی ها سراغ من نمیومد. گاهی با خود فکر میکنم: کاش من توی زمان انسان های نخستین به دنیا میومدم. اینجوری دیگه حداقل درد تکنولوژی و علمو نداشتم و این نظرم را گسترده و به این فکر میکنم که کاش تمام انسان ها همراه با انقراض دایناسورها منقرض میشدن. کاش دیگه هیچ کس هیچ بچه ای به دنیا نیاره تا ما نسل اخر ادم های روی زمین باشیم. این روزها دلم برای اصلم خیلی تنگ شده. دلم برای ادبیات خیلی تنگ شده. نمیدانم چه بلایی دارد سر من می اید ولی فقط این را میدانم که باید ادبیات را دو دستی بگیرم و نگذارم فرار کند. شاید فقط او در این دنیای لعنتی بتواند به من کمک کند.