به باد سرکش عشقت بگو کاهی نمی خیزد

که تیر عشق بر هر کس خورد آهی نمی خیزد


ستم را پیشه ی خود می کند اما نمی داند

که دریای دلم چون تیره شد ماهی نمی خیزد


مگر عشق من بیدل در او تاثیر هم دارد؟

که چاه عاشق شده است از آسمان ماهی نمی خیزد


کویر وحشتم هر لحظه آتشبار می گردد

و می دانم از این آتش سرا چاهی نمی خیزد


درون عشق آبادش دلم ویرانه ای گشته

گدایی که به ثروت می رسد شاهی نمی خیزد


صدایم را بخوان از لب؛به هر جا می روی باشد

ولی روزی که برگردی؛بدان راهی نمی خیزد