اینان چیزی دارند که از آن به خود می بالند و به راستی مایه ی این مباهات چیست؟

آن را فرهنگ می نامند تا خود را از شبانان، ممتاز شمارند. از این روی چون واژه ی خوار داشتن با غرورشان ناسازگار است، از آن می گریزند. پس من با غرورشان سخن می گویم. با خوار شمردنی ترین حیوانات با آنان سخن خواهم گفت. از واپس مانده ترین انسان.

چنین گفت زرتشت

فردریش نیچه


کار به جایی می رسد که مشتی لنگ و ناتوان، مشتی جهش نیافته ی بوزینه بر انسان حکومت می کنند(طبیعی است که این ناتوانی برخاسته از ذهن الکن است و نه جسم ضعیف. چرا که تا قبل از ظهور انسان عامل بقا جسم قوی تر بود و با ظهور وی این عقل بود که با نیروی برتر خود جای جسم قوی تر را گرفت.) و برتران واقعی باید در پوستین خویش زندگی کنند. چرا که در میان مشتی حیوان برتری همان جسم برتر است. برتری همان چیزهایی است که باعث شعف حیوانات می شود. این ثمره ی دموکراسی است که حیوانات را بر آدمیان مسلط کند. آنها بر اساس غریزه ی حیوانی خویش که همان فرهنگ است بر آدمیان حکومت می کنند. فی الواقع چه تفاوتی است میان فرهنگ آدمیان و غریزه ی حیوانات؟ جز آنکه حیوانات به غریزه ی خود مجبورند کاری را انجام دهند و آدمیان با میل خود در فرهنگ غرق میشوند. ما آدمیان با فرهنگ زدگی بزرگ می شویم لکن در جایی با دو راه مواجه ایم. یا همان تقلید حیوانی را ادامه دهیم یا چون شیری بر آنها حمله ور شویم و آنها را با محک عقل بسنجیم. اکثر مردمان راه اول را بر می گزینند پس ما اصیلان چرا باید به دموکراسی تن دهیم تا تقلید کنندگان بر ما خشم بگیرند. طبیعت همان طبیعت خشن و بی رحم است. طبیعت به ما می گوید تنها کسانی بر جای می مانند که وی آنها را انتخاب کند. عامل بقای ما همان تفکر ما است. بیایید شایستگان را بر تخت بنشانیم زیرا آنان هستند که بقای تمام انسان ها را تضمین می کنند. بیایید عدالت پیشه کنیم. هر گروه را در جای مخصوصش قرار دهیم. بگویید فضلا حاکمان ما هستند زیرا بهتر از هر کس دیگر در نجات ما می کوشند. بگویید جسم های برتر کارگران ما هستند زیرا بهتر از هر کس دیگر باعث شکوفایی اقتصادی ما می شوند. بگویید زنان معشوقه های ما هستند زیرا آنانند که انسان برتر را به وجود می آورند و وی را تربیت میکنند و آنانند که روح مرد را سترگ میگردانند.