پس از آنکه انسان تمام رنجها و شکنجه های خود را در توهم دوزخ خلاصه کرد؛ برای بهشت چیزی جز کسالت باقی نماند.

آرتور شوپنهاور

جهان همچون اراده و تصور


زندگی مانند یک آونگ است. آونگی میان رنج و ملال. انسانها همانند گلوله ی آونگ هستند که در جهت رفع نیازهایشان دائما در حال تلاشند و گرایش به یک سمت آونگ دارند و همین تلاش مضاعف و خستگی ناپذیر به مثابه ی درد و رنجی است که با رسیدن به یک نیاز، نیازهای دیگر خودنمایی می کنند و این نیازها پایانی ندارند. همین که شخص احساس می کند نیازی از نیازهایش برطرف می شود احساس بی نیازی نمی کند بلکه نیاز به برآورده کردن نیازهای جدید را دارد و همین نیاز ناشی از درد است و از آنجا که این نیاز ها در طول زمان همیشگیند پس انسان دائما در رنج قرار دارد. درست همانند سیسیفوس که چون تخته سنگی را به قله ی کوه می برد محکوم بر این بود که دوباره به دامنه ی کوه باز گردد و تخته سنگ غلتیده شده به پایین را دوباره به قله ببرد و این روند تا ابد ادامه داشت. از طرفی همین که نیازی برآورده شد؛ در طول زمان، لذت نبود آن نیاز مقطعی و گذرا است و زود زمانی برسد که آن لذت جای خود را به ملال دهد و انسان از طرف دردها و رنج های آونگ به طرف ملال ها منتقل شود. ملالی که بسیار بدتر از رنج است؛ چرا که در خود رنج امیدی به رفع آن رنج وجود دارد ولی ملال حالتی از رنج است که دیگر همان امید نیز وجود ندارد.