۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

به باد سرکش عشقت

به باد سرکش عشقت بگو کاهی نمی خیزد

که تیر عشق بر هر کس خورد آهی نمی خیزد


ستم را پیشه ی خود می کند اما نمی داند

که دریای دلم چون تیره شد ماهی نمی خیزد


مگر عشق من بیدل در او تاثیر هم دارد؟

که چاه عاشق شده است از آسمان ماهی نمی خیزد


کویر وحشتم هر لحظه آتشبار می گردد

و می دانم از این آتش سرا چاهی نمی خیزد


درون عشق آبادش دلم ویرانه ای گشته

گدایی که به ثروت می رسد شاهی نمی خیزد


صدایم را بخوان از لب؛به هر جا می روی باشد

ولی روزی که برگردی؛بدان راهی نمی خیزد

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳۱ ارديبهشت ۹۵

دالان نظام

.
نمی دانم به کدام سمت پیش میروم. روزی بود که از هرچه دورویی و نفاق متنفر بودم؛ اما حال حتی به این فکر میکنم که خودمو به چه شکلی دربیارم که حداقل دانشگاه امام صادقی چیزی قبول بشم. روزی بود که از هرچه ادم پول پرست حالم به هم می خورد؛ چون فکر میکردم در زندگی ارزش های خیلی مهمتری از پول هم وجود دارد؛ هرچند هیچ کس به ان عقیده ای نداشته باشد؛ هر چند همه به من بگویند :خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؛ اما الان خودم را گم کردم.واقعا دیگر نمیدانم کدام درست است و کدام غلط. گاهی با خودم فکر میکنم:کی گفته پول بده؟ پول میتونه به ادم همه چیز بده و بعد با خودم حرف میزنم که احمق نشو.فقط مونده تو یه ادم پول پرست بشی؛ اونوقت،اقلیتی که صمیمانه باهاشون موافقی دربارت چی میگن؟ سرم گیج میشود و چشمهایم را میگیرم و فشار میدهم. با خود میگویم که اصلا گور بابای بقیه. مهم خودمم که میخوام چی بشم. هیچ کس نمیتونه منو تعریف کنه. من توی هیچ هنجاری نمیگنجم. هر روز این چرخه در ذهنم تکرار میشود و دست اخر هم گناهش را به گردن کنکور می اندازم که اگر نبود این بدبختی ها سراغ من نمیومد. گاهی با خود فکر میکنم: کاش من توی زمان انسان های نخستین به دنیا میومدم. اینجوری دیگه حداقل درد تکنولوژی و علمو نداشتم و این نظرم را گسترده و به این فکر میکنم که کاش تمام انسان ها همراه با انقراض دایناسورها منقرض میشدن. کاش دیگه هیچ کس هیچ بچه ای به دنیا نیاره تا ما نسل اخر ادم های روی زمین باشیم. این روزها دلم برای اصلم خیلی تنگ شده. دلم برای ادبیات خیلی تنگ شده. نمیدانم چه بلایی دارد سر من می اید ولی فقط این را میدانم که باید ادبیات را دو دستی بگیرم و نگذارم فرار کند. شاید فقط او در این دنیای لعنتی بتواند به من کمک کند.
  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۵

مصراعی از حافظ

.

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست


نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست


سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین 

گفت کای عاشق شوریده ی من خوابت هست؟

...

تا به حال،به مصراع سوم این شعر دقت کرده بودید؟به نظر من،همین یک مصراع برای اثبات شاعر بودن حافظ کافی است. به قرار گرفتن واژه ها در کنار هم دقت کنید. شاید تنها می توانیم درباره ی حافظ این سخن را بگوییم که هیچ وقت کلمات اشتباهی را انتخاب نمی کند و اشتباه آنها را در کنار هم قرار نمی دهد.

نرگس،استعاره از چشم و نماد خواب آلودگی در کنار عربده جوی قرار گرفته است.خود کلمه عربده جوی به معنای آشوب طلب؛یعنی آنکه نعره و فریاد می زند و آشوب به پا می کند؛می باشد. این واژه،کنایه از فرد چاپلوس و حقه باز نیز هست. حال اگر معنای آشوب طلب را برای این واژه به کار ببریم نوعی تناقض میان نرگس و عربده جوی برقرار می شود و اگر این واژه را کنایه بگیریم؛مقصود حافظ این می شود که چشم او با حقه بازی و چاپلوسی به من نمایان می شد. زیبایی کار آنجاست که به ورای ترکیب نرگس عربده جوی بنگریم.حافظ در بیت های آغازین این غزل(از جمله این مصراع) در حال توصیف معشوق است.حال بیاییم این ترکیب را جلوی چشم هایمان قرار دهیم. من اینگونه می بینم:چشم هایش به اندازه ای درشت به نظر می رسید که شبیه به عربده بود.

اما ترکیب دوم این مصراع؛ یعنی لب افسوس کنان.چرا حافظ از کلمه ی افسوس استفاده کرده است؟جواب را در بیت بعد می گیریم آنجا که حافظ می گوید:به این خاطر معشوق،افسوس گویان به بالین من می آمد که مرا در حال خواب و مستی دید.حال آنکه طبیعتا با دیدن معشوق،حافظ باید جنب و جوشی از خود نشان دهد.بیایید این ترکیب را نیز جلوی چشم هایمان قرار دهیم تا زیبایی آن را دو چندان ببینیم.لبی که افسوس می گوید به چه شکلی در می آید؟در اینجا حافظ علاوه بر معنای فوق،حالت لب های معشوق را نیز وصف می کند که به شکل غنچه درآمده است.

من که اصلا فکر نمی کنم این کلمات به طور اتفاق در کنار هم قرار گرفته باشند.حافظ فردی است که نمی خواهد به ما شعر بد نشان دهد؛یعنی حاضر است شعرهای کم تر زیبایش را از بین ببرد(چنانکه برد)ولی ما شعر بد نخوانیم.پس کمی حافظ بخوانیم و شعر را بفهمیم.

  • محمدجواد گلشن
  • دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید