۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

امیر بی گزند

.

شاید اوّلین چیزی که مخاطب این آلبوم را جذب می کند؛ آهنگ هایی باشد که شعر آن متعلّق به مولوی است. ریتم این آهنگ ها به شدّت تند می باشد. در حالی که ریتم آهنگ های دیگر، کند است. با شنیدن این آهنگ ها فرد به وجد می آید، به گونه ای که ناخودآگاه، ذهن انسان به سمت رقص و سماع می رود. احتمالاً تصویر آلبوم نیز حکایت از این ماجرا می کند. شعر هایی که از مولوی انتخاب شده؛ بسیار زیرکانه است و خود مفهوم آنها که درباره ی عشق به خداوند است؛ حالت عارفانه ی سماع را به یاد می آورد. در کل، فکر میکنم چاوشی تازه خودِ واقعیِ خود را پیدا کرده است.


پ.ن: نکته ی جالب دیگر این آلبوم در آهنگ "امیرِ بی گزند" است. ابتدای آن با اذانی شروع می شود که شاهین هم پیشتر آن اذان را در ابتدای آهنگ سلام خود استفاده کرده بود.

  • محمدجواد گلشن
  • دوشنبه ۱۷ خرداد ۹۵

نسل خون

غول در جست و جوی راه ورود

ناگهان سقف خانه ویران شد

شکم غول پاره شد امّا 

بچّه ای آمد و رضاخان شد


خانه تاریک می شد و هربار

نوری از نورهاش کم می شد

تا مدرّس به زیر خاک رود

آب ها قطره قطره سم می شد


خانه در حال بازسازی بود

غول ها شاخ خود برآوردند

شهر در جنگ و غول ها آخر

دَرِ این خانه را درآوردند


روی دیوارهای خانه‌مان

واژه ها جمله‌جمله درد شدند

یا مصدق و یا...سکوتی محض

واژه ها لب بریده مرد شدند


ما به امید صبح زنده شدیم

شاید این بار غصه ها برود

ما خیالی عجیب می کردیم

عاقبت گرگ‌زاده‌ گرگ شود


خانه ها از صدایمان پُر شد

ما خمینی شدیم و جنگیدیم

ما برای دمیدن خورشید

ابر بودیم و درد باریدیم


جنگ با غول های در داخل

جنگ با غول های بیگانه

تا که ما تکّه‌تکّه می میریم

تکّه‌تکّه نمی شود خانه


بار دیگر به شوق آزادی

دسته‌دسته دوباره برگ شدیم

باد پاییز برگمان را ریخت

ما نمرده شبیه مرگ شدیم


غصّه و غم به جانمان افتاد

ما به دنبال مرهمی گشتیم

غول اصلی درون خانه و ما

غول بیرون خانه را کشتیم


دَرِ خانه اگر چه کنده شده‌ است

راهِ رفتن هنوز هم پیداست

سقف خانه اگر چه ویران شد

خانه امّا هنوز پابرجاست

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۱۶ خرداد ۹۵

عصیان

.

احتمالا انسان واکنشی عصیان گرایانه نسبت به طبیعت است. نسبت به ذات خود است. وگرنه چگونه ممکن است که از طبیعت باشد و منطق داشته باشد و احساس داشته و شعور داشته باشد؟ این ها تباه کننده ی ذات طبیعی انسانند. این ها هستند که انسان را از جایگاه واقعی اش دور کرده اند. این ها هستند که پارادوکسی را در وجود انسان ایجاد کرده اند. چطور ممکن است که جسم مادی با وجود شبه معنوی کنار بیاید؟ اگر میبینید که هرچه می گذرد و انسان مدرن تر می شود بیش تر در منجلاب فرو می رود جای تعجبی ندارد زیرا هرچه بیش تر از این ابزار ها استفاده میکند به حقیقت خود لطمه وارد می کند. به طبیعت ضربه میزند. شاید خیلی از ما در نگاه اول تصور کنیم که انسان طبیعت را در اختیار دارد ولی این طبیعت است که که ضربه ی کاری را میزند و قصد مجازات انسان را دارد. دیوانگی نخستین راه بازگشت به دین ما است.

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۷ خرداد ۹۵

جادوی کلمات

.

ندارد طاقت بند گران بال پریزادان 

بر آن اندام نازک رحم کن بند قبا بگشا

بعضی از کلمه ها هستند که بار معنایی و خیال انگیزی خیلی عجیبی دارند. می شود گفت وقتی به کار گرفته می شوند؛ تمامی بار شعر را بر دوش خود حمل می کنند؛ یعنی آن کلمه یک طرف؛کل بیت یک طرف. وقتی به آن کلمه میرسیم تمام هیجان و احساس خود را برای خوانش آن کلمه خرج میکنیم تا به بهترین شکل ادا شود و تمام شور خود را موقع خواندن آن به بیرون میریزیم و احتمالا حرکاتی از خود نشان میدهیم که به همه اعلام کنیم ما دیوانه شده ایم و دست ها را مشت می کنیم و نمی دانیم چه افسونی در این یک کلمه قرار دارد. برای مثال در این بیت از صائب وقتی به کلمه ی "رحم کن" میرسیم چنان آن را با مکث و حوصله می خوانیم که گویا جز آن چیزی نبوده است. در جایی که عاشق با یک خواهش ملتمسانه خواهان این است که معشوق، هم کاری کند که بر اندام خود رحم آورد و به آنها آسیب نزند (گویا لباس برای او مثل یک تیغ برنده است) و هم در پس پرده می خواهد به خواست خود برسد و نفع خود را کسب کند. نمیدانم ولی آیا اگر واژه ی دیگری به غیر از "رحم کن" استفاده می شد چنین افسونی را داشت؟

  • محمدجواد گلشن
  • پنجشنبه ۶ خرداد ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید