۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

گفتاری درباره ی حقیقت

قبل از هر چیز باید دید که حقیقت چیست؟

دو مفهوم واقعیت و حقیقت وجود دارند که از یکدیگر منفک هستند. واقعیت یک امر بیرونی است که حقیقت در آن حلول می کند و به وسیله ی آن خود را نشان می دهد. بر عکس حقیقت یک امر درونی است که ذات و ماهیت واقعیت را نشان می دهد. معمولا یک واقعیت وجود دارد و همه درباره ی آن متفق القول هستند اما حقیقت های گوناگونی درباره ی یک واقعیت وجود دارد و هیچ اتفاق نظری وجود ندارد. برای مثال تقریبا همه متفق القول هستند که در سالی خاص شخصی به اسم حسین با یزید جنگید و خود و تمام نزدیکانش کشته شدند. این مثال یک واقعیت است. درباره ی این واقعیت تعداد زیادی حقیقت وجود دارد. مثلا اگر بگوییم امام حسین در سالی خاص برابر لشکر جبار یزید کافر برای برپا کردن اسلام قیام کرد و به شهادت رسید یک حقیقت را گفته ایم و می توان حقیقت های دیگری نیز در این رابطه بیان کرد.

سوالی که در اینجا باید جواب داد اینست که پس کدام حقیقت صحیح است؟

در پاسخ باید بگویم که در مورد واقعیتی خاص سه حقیقت وجود دارد. یکی حقیقتی که من در ذهن دارم دیگری حقیقتی که در ذهن افراد دیگر است و سومی حقیقتی است که صحیح است. اما از کجا باید بدانیم کدام حقیقت صحیح است؟ حقیقت آن است که نمیتوان فهمید که کدام حقیقت صحیح است و حتی اصلا نمیتوان فهمید که آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر. اینکه آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر سوالی بی جواب است. چرا که ما تماما از حانب خودمان به حقیقت می نگریم و نه از جانب حقیقت. حقیقت لال است و به یک لال میتوان هر صفتی را منسوب کرد. اما اینکه آن لال واقعا چگونه است بر هیچ کس آشکار نیست. حتی اگر بر کسی نیز آشکار شده باشد نمیتواند صحیح بودن آن را اثبات کند چرا که برای اینکار به سخن گفتن آن فرد لال نیاز دارد. پس در درجه ی اول حقیقت وجود ندارد چرا که اصل عدم هر چیزی است. اگر وجود داشت شخصی است و از فرد به فرد نیز متفاوت است و قابل نقد و انتقال نیست.

  • محمدجواد گلشن
  • چهارشنبه ۸ فروردين ۹۷

من

وقتی چشم هایم را باز کردم در یک خانواده ی مذهبی بودم. نزدیک به 14-15 سال از بهترین سال های زندگیم را مذهبی زندگی کردم در حالی که مذهبی نبودم. من فقط در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمدم. من فقط یک جسم مذهبی بودم. من فقط یک لوح سفید پر شده از مذهب بودم. اما این لوح باید پر می شد. باید این تجربه را به قیمت به گند تمام شدن دوران بچگیم می پذیرفتم. این سرنوشتی بود که برایم رقم خورده بود. من چگونه می توانستم از آن فرار کنم؟ اگر آن مذهب تحمیل شده نبود اکنون چگونه می توانستم آن را نقد کنم؟ اکنون مذهب برایم مثل سایر چیزهایی بود که معنی نداشتند. اما به لطف آن دوران قدرتی به دست آوردم که از آن گذر کنم. چگونه می شود بدون تجربه کردن چیزی از آن گذر کرد؟ اگر چه آن مذهب هنوز هم در بند بند وجودم حضور دارد و آن را حس می کنم چرا که اولین تجارب ما برای همیشه در ما هستند اما افسوس گذشته را نمی خورم.

در همان 14-15 سالگی بود که عاشق ادبیات شدم اگر چه پیش از آن نیز پایه های آن علاقه بنا شده بود ولی در این سن عمیقا احساس عاشقی کردم. این عشق تا کنون با من همراه است اگر چه عشق به فلسفه آن را کم عمق تر کرده است.

مدتی بعد شبیه آدم های معمولی و احمق دور و اطرافم شدم. مذهبی بودم بدون اینکه در عمل اصولش را رعایت کنم. تنها در ذهن آن اصول را مقدس می پنداشتم و اگر کسی کوچک ترین سخنی بر خلاف آن بر زبان می آورد بسیار عصبانی می شدم و چهره ام سرخ می شد.

در اوان دبیرستان بود که با مارکس و سپس شریعتی آشنا شدم. برای اولین بار حس کردم که برای زندگی ام معنا جسته ام. به شدت احساس کردم که من یک سوسیالیست هستم. به شدت حالم از دنیای سرمایه داری و علایقش به هم می خورد. اما راهی را رفتم که اکنون به آن می خندم. من به دنبال شریعتی رفنم و سوسیالیسم را در وی یافتم. یک تفکر دینی که اقتصادی سوسیالیستی در آن نقش بسته. شریعتی ادعا می کرد که اقتصاد سوسیالیستی را تنها کسانی می توانند تحمل کنند که نگاه دینی داشته باشند. اما اینگونه کسان بیشتر به مردگان می مانند تا کسانی که زنده هستند و می خواهند زندگی کنند. مشکل سوسیالیسم به هیچ وجه نبود دین نبود. مشکلش این بود که به افرادی تحمیل می شد که به هیچ وجه با فلسفه ی آن آشنایی نداشتند. آن ها با فلسفه ی کاپیتالیسم نیز آشنا نبودند. آن ها در چرخه ی سیستم سرمایه داری فرو رفته و به ماشین هایی تبدیل شده بودند بدون این که هیچ گونه درکی از آن داشته باشند. حال نمی شد آن ها را از ماشین بودن درآورد. شریعتی را رها کردم اما تفکر سوسیالیستی تا امروز با من است. هر چند با آنچه مارکس می گوید متفاوت است.

چندی بعد با خواندن چند کتاب در مورد کلیات فلسفه به فلسفه علاقه مند شدم. آرمان شهر افلاطون توجه ام را بسیار به خودش جلب کرد و بعدا این توجه با تغییراتی تبدیل به تفکری شد که من آن گونه به سیاست می نگریستم. در بین فیلسوفان این کتاب ها شوپنهاور بسیار توجه ی من را به خود جلب کرد. بلایی که دین نتوانسته بود به سرم بیاورد را شوپنهاور آورد. من شبیه مردگانی شده بود که دنیا را نفی می کرد که خودش را نفی می کرد. اما این نفی برخاسته از جهانی اخروی نبود بلکه برخاسته از شی فی نفسه بود.

مدت زیادی این تفکر بر من اثر گذاشته بود تا این که با نیچه آشنا شدم. مدتی به شدت نیچه می خواندم و از فلسفه ی ادبیش ذوق می کردم. انگار می توانستم ادبیات و فلسفه را یکجا در کنار هم داشته باشم. اما نیچه هم به تنهایی راه رهایی نبود. اگر حقیقت را در کف دستانت بگذارند یا تو را ذوب می کند و یا آنقدر بزرگ می شوی که آن را با دست هایت بگیری. بعد از خواندن نیچه تفکر نیهیلیستی بر من غالب شد. به یکباره تمام ارزش هایی که جامعه به من تحمیل کرده بود فرو ریخت. با یک هزارتو مواجه شدم و در آن سردرگم ماندم. به شیری بدل شده بودم که تنها می کشت و نابود می کرد اما از خود هیچ نداشت. مدت زیادی طول کشید تا راه نجات از هزارتو را یافتم. در دنیایی ویران شده باید دنیایی نو بنا کرد. چطور ممکن است که انسان ذاتا ارزش گذار بی ارزش زندگی کند؟ تصمیم گرفتم که برای خودم ارزش های جدیدی ایجاد کنم. ارزش هایی که گر چه مرا با دنیای اطرافم کاملا بیگانه می کرد اما می توانستم دنیای کوچکی درون خودم داشته باشم و به آن دل ببندم. دنیایی که نتوان آن را مانند دنیای اطراف به راحتی نابود کرد چرا که از بهترین مصالح ساخته شده است و هر انسانی اگر دنیای اطراف بر رویش اثر نگذارد وارد دنیای من شود. اکنون در حال ساختن بنا های دنیای خود هستم و بهترین روزهای زندگی ام را می گذرانم. من و دنیایی که فقط من در آن هستم و آن گونه آن را می سازم که خودم می خواهم. کسی که در زیباترین خانه ها زندگی می کند چه توجه ای می تواند به سایر خانه های زشت اطراف خود داشته باشد؟ البته این خانه ی زیبا را مدیون خانه های زشت دور و برم هستم زیرا زشتی آن خانه ها سبب شد که عزم به ساختن چنین خانه ای کنم.

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳ فروردين ۹۷
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید