۳ مطلب با موضوع «حسب حال» ثبت شده است

من

وقتی چشم هایم را باز کردم در یک خانواده ی مذهبی بودم. نزدیک به 14-15 سال از بهترین سال های زندگیم را مذهبی زندگی کردم در حالی که مذهبی نبودم. من فقط در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمدم. من فقط یک جسم مذهبی بودم. من فقط یک لوح سفید پر شده از مذهب بودم. اما این لوح باید پر می شد. باید این تجربه را به قیمت به گند تمام شدن دوران بچگیم می پذیرفتم. این سرنوشتی بود که برایم رقم خورده بود. من چگونه می توانستم از آن فرار کنم؟ اگر آن مذهب تحمیل شده نبود اکنون چگونه می توانستم آن را نقد کنم؟ اکنون مذهب برایم مثل سایر چیزهایی بود که معنی نداشتند. اما به لطف آن دوران قدرتی به دست آوردم که از آن گذر کنم. چگونه می شود بدون تجربه کردن چیزی از آن گذر کرد؟ اگر چه آن مذهب هنوز هم در بند بند وجودم حضور دارد و آن را حس می کنم چرا که اولین تجارب ما برای همیشه در ما هستند اما افسوس گذشته را نمی خورم.

در همان 14-15 سالگی بود که عاشق ادبیات شدم اگر چه پیش از آن نیز پایه های آن علاقه بنا شده بود ولی در این سن عمیقا احساس عاشقی کردم. این عشق تا کنون با من همراه است اگر چه عشق به فلسفه آن را کم عمق تر کرده است.

مدتی بعد شبیه آدم های معمولی و احمق دور و اطرافم شدم. مذهبی بودم بدون اینکه در عمل اصولش را رعایت کنم. تنها در ذهن آن اصول را مقدس می پنداشتم و اگر کسی کوچک ترین سخنی بر خلاف آن بر زبان می آورد بسیار عصبانی می شدم و چهره ام سرخ می شد.

در اوان دبیرستان بود که با مارکس و سپس شریعتی آشنا شدم. برای اولین بار حس کردم که برای زندگی ام معنا جسته ام. به شدت احساس کردم که من یک سوسیالیست هستم. به شدت حالم از دنیای سرمایه داری و علایقش به هم می خورد. اما راهی را رفتم که اکنون به آن می خندم. من به دنبال شریعتی رفنم و سوسیالیسم را در وی یافتم. یک تفکر دینی که اقتصادی سوسیالیستی در آن نقش بسته. شریعتی ادعا می کرد که اقتصاد سوسیالیستی را تنها کسانی می توانند تحمل کنند که نگاه دینی داشته باشند. اما اینگونه کسان بیشتر به مردگان می مانند تا کسانی که زنده هستند و می خواهند زندگی کنند. مشکل سوسیالیسم به هیچ وجه نبود دین نبود. مشکلش این بود که به افرادی تحمیل می شد که به هیچ وجه با فلسفه ی آن آشنایی نداشتند. آن ها با فلسفه ی کاپیتالیسم نیز آشنا نبودند. آن ها در چرخه ی سیستم سرمایه داری فرو رفته و به ماشین هایی تبدیل شده بودند بدون این که هیچ گونه درکی از آن داشته باشند. حال نمی شد آن ها را از ماشین بودن درآورد. شریعتی را رها کردم اما تفکر سوسیالیستی تا امروز با من است. هر چند با آنچه مارکس می گوید متفاوت است.

چندی بعد با خواندن چند کتاب در مورد کلیات فلسفه به فلسفه علاقه مند شدم. آرمان شهر افلاطون توجه ام را بسیار به خودش جلب کرد و بعدا این توجه با تغییراتی تبدیل به تفکری شد که من آن گونه به سیاست می نگریستم. در بین فیلسوفان این کتاب ها شوپنهاور بسیار توجه ی من را به خود جلب کرد. بلایی که دین نتوانسته بود به سرم بیاورد را شوپنهاور آورد. من شبیه مردگانی شده بود که دنیا را نفی می کرد که خودش را نفی می کرد. اما این نفی برخاسته از جهانی اخروی نبود بلکه برخاسته از شی فی نفسه بود.

مدت زیادی این تفکر بر من اثر گذاشته بود تا این که با نیچه آشنا شدم. مدتی به شدت نیچه می خواندم و از فلسفه ی ادبیش ذوق می کردم. انگار می توانستم ادبیات و فلسفه را یکجا در کنار هم داشته باشم. اما نیچه هم به تنهایی راه رهایی نبود. اگر حقیقت را در کف دستانت بگذارند یا تو را ذوب می کند و یا آنقدر بزرگ می شوی که آن را با دست هایت بگیری. بعد از خواندن نیچه تفکر نیهیلیستی بر من غالب شد. به یکباره تمام ارزش هایی که جامعه به من تحمیل کرده بود فرو ریخت. با یک هزارتو مواجه شدم و در آن سردرگم ماندم. به شیری بدل شده بودم که تنها می کشت و نابود می کرد اما از خود هیچ نداشت. مدت زیادی طول کشید تا راه نجات از هزارتو را یافتم. در دنیایی ویران شده باید دنیایی نو بنا کرد. چطور ممکن است که انسان ذاتا ارزش گذار بی ارزش زندگی کند؟ تصمیم گرفتم که برای خودم ارزش های جدیدی ایجاد کنم. ارزش هایی که گر چه مرا با دنیای اطرافم کاملا بیگانه می کرد اما می توانستم دنیای کوچکی درون خودم داشته باشم و به آن دل ببندم. دنیایی که نتوان آن را مانند دنیای اطراف به راحتی نابود کرد چرا که از بهترین مصالح ساخته شده است و هر انسانی اگر دنیای اطراف بر رویش اثر نگذارد وارد دنیای من شود. اکنون در حال ساختن بنا های دنیای خود هستم و بهترین روزهای زندگی ام را می گذرانم. من و دنیایی که فقط من در آن هستم و آن گونه آن را می سازم که خودم می خواهم. کسی که در زیباترین خانه ها زندگی می کند چه توجه ای می تواند به سایر خانه های زشت اطراف خود داشته باشد؟ البته این خانه ی زیبا را مدیون خانه های زشت دور و برم هستم زیرا زشتی آن خانه ها سبب شد که عزم به ساختن چنین خانه ای کنم.

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳ فروردين ۹۷

برای ۱۹ سالگی

با مرگ قرارداد بستیم

متاعی به هر کداممان داد

من که از همه بی‌چیز‌تر بودم

عمری دراز نصیبم شد

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

دالان نظام

.
نمی دانم به کدام سمت پیش میروم. روزی بود که از هرچه دورویی و نفاق متنفر بودم؛ اما حال حتی به این فکر میکنم که خودمو به چه شکلی دربیارم که حداقل دانشگاه امام صادقی چیزی قبول بشم. روزی بود که از هرچه ادم پول پرست حالم به هم می خورد؛ چون فکر میکردم در زندگی ارزش های خیلی مهمتری از پول هم وجود دارد؛ هرچند هیچ کس به ان عقیده ای نداشته باشد؛ هر چند همه به من بگویند :خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؛ اما الان خودم را گم کردم.واقعا دیگر نمیدانم کدام درست است و کدام غلط. گاهی با خودم فکر میکنم:کی گفته پول بده؟ پول میتونه به ادم همه چیز بده و بعد با خودم حرف میزنم که احمق نشو.فقط مونده تو یه ادم پول پرست بشی؛ اونوقت،اقلیتی که صمیمانه باهاشون موافقی دربارت چی میگن؟ سرم گیج میشود و چشمهایم را میگیرم و فشار میدهم. با خود میگویم که اصلا گور بابای بقیه. مهم خودمم که میخوام چی بشم. هیچ کس نمیتونه منو تعریف کنه. من توی هیچ هنجاری نمیگنجم. هر روز این چرخه در ذهنم تکرار میشود و دست اخر هم گناهش را به گردن کنکور می اندازم که اگر نبود این بدبختی ها سراغ من نمیومد. گاهی با خود فکر میکنم: کاش من توی زمان انسان های نخستین به دنیا میومدم. اینجوری دیگه حداقل درد تکنولوژی و علمو نداشتم و این نظرم را گسترده و به این فکر میکنم که کاش تمام انسان ها همراه با انقراض دایناسورها منقرض میشدن. کاش دیگه هیچ کس هیچ بچه ای به دنیا نیاره تا ما نسل اخر ادم های روی زمین باشیم. این روزها دلم برای اصلم خیلی تنگ شده. دلم برای ادبیات خیلی تنگ شده. نمیدانم چه بلایی دارد سر من می اید ولی فقط این را میدانم که باید ادبیات را دو دستی بگیرم و نگذارم فرار کند. شاید فقط او در این دنیای لعنتی بتواند به من کمک کند.
  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید