۱۳ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

برای ۱۹ سالگی

با مرگ قرارداد بستیم

متاعی به هر کداممان داد

من که از همه بی‌چیز‌تر بودم

عمری دراز نصیبم شد

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

سانسورچی

ما دائماً با معشوقه هایمان شطرنج بازی می کنیم

وقتی که صفحه ی شطرنج را روبرویمان می بینیم

ما کنار زن هایمان ایستاده می خوابیم

تا مگر به ما شبیخون نزنند

عشقمان را می کشیم

دیگر این دوئل را نخواهیم باخت

کلمه را تکّه تکّه می کنیم

آن تکّه اش را بر می داریم

که تو دوستش می داری

عقلمان را بگیر 

تمام تلاشمان را می کنیم تا فکر نکنیم

جانمان را بگیر

اگر تو بخواهی به بطن خویش باز می گردیم

که اشتباه در جهانت وارد شدیم

به خدا قسم صورتم را خواهم کَند

تمام اجزای بدنم را می بُرم

که من جسمی چاق و لاغر و زشتم

و تو زیبایی و زیباییت از فرنگ آمده

اوج گرفته ای از فرهنگ هزار ساله ات

آنگونه که در آسمان جای گرفتی

و خدایمان شدی

دنیا متعلق به توست

تو ای مومن ترین مومنان،سانسورچی،

تو سانسور کن!

  • محمدجواد گلشن
  • شنبه ۵ فروردين ۹۶

نسل خون

غول در جست و جوی راه ورود

ناگهان سقف خانه ویران شد

شکم غول پاره شد امّا 

بچّه ای آمد و رضاخان شد


خانه تاریک می شد و هربار

نوری از نورهاش کم می شد

تا مدرّس به زیر خاک رود

آب ها قطره قطره سم می شد


خانه در حال بازسازی بود

غول ها شاخ خود برآوردند

شهر در جنگ و غول ها آخر

دَرِ این خانه را درآوردند


روی دیوارهای خانه‌مان

واژه ها جمله‌جمله درد شدند

یا مصدق و یا...سکوتی محض

واژه ها لب بریده مرد شدند


ما به امید صبح زنده شدیم

شاید این بار غصه ها برود

ما خیالی عجیب می کردیم

عاقبت گرگ‌زاده‌ گرگ شود


خانه ها از صدایمان پُر شد

ما خمینی شدیم و جنگیدیم

ما برای دمیدن خورشید

ابر بودیم و درد باریدیم


جنگ با غول های در داخل

جنگ با غول های بیگانه

تا که ما تکّه‌تکّه می میریم

تکّه‌تکّه نمی شود خانه


بار دیگر به شوق آزادی

دسته‌دسته دوباره برگ شدیم

باد پاییز برگمان را ریخت

ما نمرده شبیه مرگ شدیم


غصّه و غم به جانمان افتاد

ما به دنبال مرهمی گشتیم

غول اصلی درون خانه و ما

غول بیرون خانه را کشتیم


دَرِ خانه اگر چه کنده شده‌ است

راهِ رفتن هنوز هم پیداست

سقف خانه اگر چه ویران شد

خانه امّا هنوز پابرجاست

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۱۶ خرداد ۹۵

به باد سرکش عشقت

به باد سرکش عشقت بگو کاهی نمی خیزد

که تیر عشق بر هر کس خورد آهی نمی خیزد


ستم را پیشه ی خود می کند اما نمی داند

که دریای دلم چون تیره شد ماهی نمی خیزد


مگر عشق من بیدل در او تاثیر هم دارد؟

که چاه عاشق شده است از آسمان ماهی نمی خیزد


کویر وحشتم هر لحظه آتشبار می گردد

و می دانم از این آتش سرا چاهی نمی خیزد


درون عشق آبادش دلم ویرانه ای گشته

گدایی که به ثروت می رسد شاهی نمی خیزد


صدایم را بخوان از لب؛به هر جا می روی باشد

ولی روزی که برگردی؛بدان راهی نمی خیزد

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳۱ ارديبهشت ۹۵

در زیر باران

در زیر باران

خیالم از تو پر می شود و از دیگران خالی

بیهوده چتر احساس را نگاه داشته ام

مگر خیال ها هم خیس می شوند؟!

  • محمدجواد گلشن
  • شنبه ۱۴ فروردين ۹۵

به دریا باز گردیم

1.

به دریا بازگردیم

ماهیانی گفتند

بر فراز آب ها

روی پلی معلق

2.

کوه های بلند 

اجر خود را گرفتند

دریا

بخشیدشان ماه را

3.

سوزنده آتشی

کنار جوی آب 

فریاد می کشید

4.

قطره ای محبوس صخره هاست

موج ها اگر چنین می کوبند

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۲۸ اسفند ۹۴

جهان را نجات خواهم داد

1.

نخستین بارش چشمانم

درخت هایی رویاند

با تن پوشی سیاه

2.

آواز سر داد

:((جهان را نجات خواهم داد.))

سبز برگی بر درختی خشک

3.

جنگل می سوخت

رقصیدند آتش و باد

  • محمدجواد گلشن
  • دوشنبه ۱۷ اسفند ۹۴

در شکوفه ها می نگرم

1. 
در شکوفه ها می نگرم
به یاد می آورم
روزی را
زیر خاک
درختی رویاند
بوسه هایمان

2.
دریا
چه پریشان می نمود
نزدیک شد ماه

3.
به درازا کشید
سایه ی شب
در زیر آفتاب
  • محمدجواد گلشن
  • شنبه ۱ اسفند ۹۴

با تیر اول

با تیر اول

تمام سربازان

کشته شدند

لوله ی تانک ها

عقب گرد کردند

خمپاره ها

اسباب بازی بچه ها شدند

خانه ها

در آتش سوختند

مردم

به شهرهای دیگر پناه بردند

و من...

آخرین جاندار شهر

کورزادی بودم

که در آرزوی چشمهایش

مردم!

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

شب از نگاه توست

ﺷﺐ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺳﯿﺎﻩ …

ﻓﮑﺮﯼ ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﻝ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﮐﻨﺪ


ﺷﯿﺮﯾﻦ من تویی ﻭ همان ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺏ

ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﮐﻮﻫﮑﻦ کند


ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﭘﻮﭺ ﻣﺎ

ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﺰﻡ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﻦ ﮐﻨﺪ


ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻥ ﮐﻪ ﻗﺎﺻﺪﮎ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﻋﺸﻖ

ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺷﻨﻮﺍﯾﻢ ﺳﺨﻦ ﮐﻨﺪ


ﻫﺮﮐﺲ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻧﻈﺮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﺖ

ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺟﺎﯼ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﻗﺼﺪ ﻭﻃﻦ ﮐﻨﺪ

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید