۳ مطلب با موضوع «شعر :: سپید» ثبت شده است

سانسورچی

ما دائماً با معشوقه هایمان شطرنج بازی می کنیم

وقتی که صفحه ی شطرنج را روبرویمان می بینیم

ما کنار زن هایمان ایستاده می خوابیم

تا مگر به ما شبیخون نزنند

عشقمان را می کشیم

دیگر این دوئل را نخواهیم باخت

کلمه را تکّه تکّه می کنیم

آن تکّه اش را بر می داریم

که تو دوستش می داری

عقلمان را بگیر 

تمام تلاشمان را می کنیم تا فکر نکنیم

جانمان را بگیر

اگر تو بخواهی به بطن خویش باز می گردیم

که اشتباه در جهانت وارد شدیم

به خدا قسم صورتم را خواهم کَند

تمام اجزای بدنم را می بُرم

که من جسمی چاق و لاغر و زشتم

و تو زیبایی و زیباییت از فرنگ آمده

اوج گرفته ای از فرهنگ هزار ساله ات

آنگونه که در آسمان جای گرفتی

و خدایمان شدی

دنیا متعلق به توست

تو ای مومن ترین مومنان،سانسورچی،

تو سانسور کن!

  • محمدجواد گلشن
  • شنبه ۵ فروردين ۹۶

با تیر اول

با تیر اول

تمام سربازان

کشته شدند

لوله ی تانک ها

عقب گرد کردند

خمپاره ها

اسباب بازی بچه ها شدند

خانه ها

در آتش سوختند

مردم

به شهرهای دیگر پناه بردند

و من...

آخرین جاندار شهر

کورزادی بودم

که در آرزوی چشمهایش

مردم!

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

عشق سفره ی عقد را پهن کرد

ﻋﺸﻖ ﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﻋﻘﺪ ﺭﺍ ﭘﻬﻦ ﮐﺮﺩ. ﺳﻔﺮﻩ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﺰﯾﻦ ﺷﺪﻩﺑﻮﺩ. ﺳﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﻃﻼ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻃﺮﻑ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ. ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺎﻣﻮﻫﺎﯾﯽ ﮔﻨﺪمین ﻭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﯽ به رنگ آبی دریا ﻣﺮﺍ ﻣﯽﻧﮕﺮﯾﺴﺖ . ﻋﺎﻗﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﮐﺮﺩ : ﺍﻟﻨﮑﺎﺡ ﺳﻨﺘﯽ ﻓﻤﻦ ... ‏[ﺳﮑﻮﺕ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.‏]ﺑﻨﺪﻩ ﻭﮐﯿﻠﻢ؟

.

.

.

.

.

.

با ﭼﻪ ﺳﺨﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ؟

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ

ﺑﺎ پاپیون ﺗﺰﯾﯿﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﺣﺠﻢ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﺗﻨﺖ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ

ﮐﻼﻫﺖ ﺭﺍ ﻗﺎﺿﯽ ﮐﻦ !

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ؟

ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺸﺎﺩﯼ ﮐﻼﻩ ﺭﺍ

ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺍﺩﺏ

ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺭﺍ

ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﻓﺮﻭ ﺑﺮ!

ﮐﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﻋﯿﺐ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ !

ﮔﺮﺩﺁﮔﺮﺩ ﺣﺠﻠﻪ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﻫﻠﻬﻠﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﯿﺪ

ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍﺷﻔﺎﻑ ﮐﻨﯿﺪ

ﻋﮑﺲ ﻫﺎﯼ ﻫﻨﺮﯼ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ

ﺷﺎﯾﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﻭﺯ

ﻣﺠﻼﺕ ﭘﻮﺭﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻓﺮﻭﺧﺘﯿﺪ

ﻭ ﻓﺮﺩﺍ...

ﺷﺐ

ﺑﺎ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﻣﻤﺘﺪ

ﻧﻮﻋﺮﻭﺱ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ

ﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ

ﯾﮑﯽ

ﯾﮑﯽ

ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪﻧﺪ

ﻭ ﻣﻦ...

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ

ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ

ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﻧﯿﺎﻣﺪ !

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۰ بهمن ۹۴
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید