۵ مطلب با موضوع «شعر :: کلاسیک» ثبت شده است

نسل خون

غول در جست و جوی راه ورود

ناگهان سقف خانه ویران شد

شکم غول پاره شد امّا 

بچّه ای آمد و رضاخان شد


خانه تاریک می شد و هربار

نوری از نورهاش کم می شد

تا مدرّس به زیر خاک رود

آب ها قطره قطره سم می شد


خانه در حال بازسازی بود

غول ها شاخ خود برآوردند

شهر در جنگ و غول ها آخر

دَرِ این خانه را درآوردند


روی دیوارهای خانه‌مان

واژه ها جمله‌جمله درد شدند

یا مصدق و یا...سکوتی محض

واژه ها لب بریده مرد شدند


ما به امید صبح زنده شدیم

شاید این بار غصه ها برود

ما خیالی عجیب می کردیم

عاقبت گرگ‌زاده‌ گرگ شود


خانه ها از صدایمان پُر شد

ما خمینی شدیم و جنگیدیم

ما برای دمیدن خورشید

ابر بودیم و درد باریدیم


جنگ با غول های در داخل

جنگ با غول های بیگانه

تا که ما تکّه‌تکّه می میریم

تکّه‌تکّه نمی شود خانه


بار دیگر به شوق آزادی

دسته‌دسته دوباره برگ شدیم

باد پاییز برگمان را ریخت

ما نمرده شبیه مرگ شدیم


غصّه و غم به جانمان افتاد

ما به دنبال مرهمی گشتیم

غول اصلی درون خانه و ما

غول بیرون خانه را کشتیم


دَرِ خانه اگر چه کنده شده‌ است

راهِ رفتن هنوز هم پیداست

سقف خانه اگر چه ویران شد

خانه امّا هنوز پابرجاست

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۱۶ خرداد ۹۵

به باد سرکش عشقت

به باد سرکش عشقت بگو کاهی نمی خیزد

که تیر عشق بر هر کس خورد آهی نمی خیزد


ستم را پیشه ی خود می کند اما نمی داند

که دریای دلم چون تیره شد ماهی نمی خیزد


مگر عشق من بیدل در او تاثیر هم دارد؟

که چاه عاشق شده است از آسمان ماهی نمی خیزد


کویر وحشتم هر لحظه آتشبار می گردد

و می دانم از این آتش سرا چاهی نمی خیزد


درون عشق آبادش دلم ویرانه ای گشته

گدایی که به ثروت می رسد شاهی نمی خیزد


صدایم را بخوان از لب؛به هر جا می روی باشد

ولی روزی که برگردی؛بدان راهی نمی خیزد

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳۱ ارديبهشت ۹۵

شب از نگاه توست

ﺷﺐ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺳﯿﺎﻩ …

ﻓﮑﺮﯼ ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﻝ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﮐﻨﺪ


ﺷﯿﺮﯾﻦ من تویی ﻭ همان ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺏ

ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﮐﻮﻫﮑﻦ کند


ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﭘﻮﭺ ﻣﺎ

ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﺰﻡ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﻦ ﮐﻨﺪ


ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻥ ﮐﻪ ﻗﺎﺻﺪﮎ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﻋﺸﻖ

ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺷﻨﻮﺍﯾﻢ ﺳﺨﻦ ﮐﻨﺪ


ﻫﺮﮐﺲ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻧﻈﺮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﺖ

ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺟﺎﯼ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﻗﺼﺪ ﻭﻃﻦ ﮐﻨﺪ

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

دیوار خودش گفت که ویرانه تر است

1.

دیوانه شده است و عشق دیوانه تر است

از سوزش شمع/عشق پروانه تر است

دیوار خودش گفت که عشق آزادی است

دیوار خودش گفت که ویرانه تر است

2.

این رشته که از ماه کشیده شده است

در دوره ی نوزیست تنیده شده است

تحقیق عمل آمده گوید ﺍَﺑﺮﺍﻡ

در حال نماز ماه دیده شده است


پ.ن1: دوران نوزیست یا ﺳِﻨﻮﺯﻭﺋﯿﮏ یکی از دوران های تاریخ زیستی زمین است و مهم ترین ویژگی های آن پیدایش انسان و تنوع و گسترش پستانداران است.

پ.ن2: نام ابراهیم در کتاب مقدس ﺍَﺑﺮﺍﻡ ذکر شده است.

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

آدم برفی

ﺁﺩﻡ ﺑﺮﻓﯽ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﻡ
ﺑﻐﺾ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩﻡ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﺁﻓﺘﺎﺑﺖ ﺧﻮﺭﺩ
ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﭼﮑﯿﺪﻡ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ

ﺩﻭﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻬﺮﻡ ﺭﺍ
ﻣﺜﻞ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺨﺘﻢ
ﻭﺳﻂ ﻋﺸﻖ ﺁﺗﺸﻢ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺪﺑﺨﺘﻢ

ﺩﺍﺧﻞ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﺩﯾﺪﯼ
ﺑﺎ ﺗﺒﺮ ﻗﻄﻌﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﺑﺸﮑﺴﺘﻢ
ﭼﻮﺏ ﯾﮏ ﻣﯿﺰ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ ﺁﺧﺮ
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻫﺴﺘﻢ

ﺷﺐ ﺩﺭﻭﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﺮﺩ
ﺟﺮﻡ ﻫﺮ ﻋﺸﻖ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪﻥ ﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ
ﻧﻮﺭ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺗﭙﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﻓﺘﻢ
ﺗﺎ ﻣﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ...ﺩﯾﺪﻡ
ﻧﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ! ﺑﻠﮑﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﺍﻧﮕﺎﺭ
ﺩﺭ ﺧﻮﺩﻡ،ﻣﻦ،ﺩﭼﺎﺭ ﺗﺮﺩﯾﺪﻡ

ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﮔﻤﺖ ﮐﺮﺩﻡ
ﻣﺜﻞ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ
ﺗﻮﯼ ﯾﮏ ﮐﺸﻮﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ
...
  • محمدجواد گلشن
  • دوشنبه ۱۹ بهمن ۹۴
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید