۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اندیشه» ثبت شده است

گفتاری درباره ی حقیقت

قبل از هر چیز باید دید که حقیقت چیست؟

دو مفهوم واقعیت و حقیقت وجود دارند که از یکدیگر منفک هستند. واقعیت یک امر بیرونی است که حقیقت در آن حلول می کند و به وسیله ی آن خود را نشان می دهد. بر عکس حقیقت یک امر درونی است که ذات و ماهیت واقعیت را نشان می دهد. معمولا یک واقعیت وجود دارد و همه درباره ی آن متفق القول هستند اما حقیقت های گوناگونی درباره ی یک واقعیت وجود دارد و هیچ اتفاق نظری وجود ندارد. برای مثال تقریبا همه متفق القول هستند که در سالی خاص شخصی به اسم حسین با یزید جنگید و خود و تمام نزدیکانش کشته شدند. این مثال یک واقعیت است. درباره ی این واقعیت تعداد زیادی حقیقت وجود دارد. مثلا اگر بگوییم امام حسین در سالی خاص برابر لشکر جبار یزید کافر برای برپا کردن اسلام قیام کرد و به شهادت رسید یک حقیقت را گفته ایم و می توان حقیقت های دیگری نیز در این رابطه بیان کرد.

سوالی که در اینجا باید جواب داد اینست که پس کدام حقیقت صحیح است؟

در پاسخ باید بگویم که در مورد واقعیتی خاص سه حقیقت وجود دارد. یکی حقیقتی که من در ذهن دارم دیگری حقیقتی که در ذهن افراد دیگر است و سومی حقیقتی است که صحیح است. اما از کجا باید بدانیم کدام حقیقت صحیح است؟ حقیقت آن است که نمیتوان فهمید که کدام حقیقت صحیح است و حتی اصلا نمیتوان فهمید که آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر. اینکه آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر سوالی بی جواب است. چرا که ما تماما از حانب خودمان به حقیقت می نگریم و نه از جانب حقیقت. حقیقت لال است و به یک لال میتوان هر صفتی را منسوب کرد. اما اینکه آن لال واقعا چگونه است بر هیچ کس آشکار نیست. حتی اگر بر کسی نیز آشکار شده باشد نمیتواند صحیح بودن آن را اثبات کند چرا که برای اینکار به سخن گفتن آن فرد لال نیاز دارد. پس در درجه ی اول حقیقت وجود ندارد چرا که اصل عدم هر چیزی است. اگر وجود داشت شخصی است و از فرد به فرد نیز متفاوت است و قابل نقد و انتقال نیست.

  • محمدجواد گلشن
  • چهارشنبه ۸ فروردين ۹۷

در ستایش زمان حال۲

تنها زمان حال واقعیت دارد. گذشته مانند سایه هایی تیره و تار که شامل مجموعه ای از رویدادهای مبهم است نمایان می شود و آینده در بر دارنده ی رویدادهایی با مجموعه اجزایی غیر قابل پیش بینی و غیر قابل اطمینان است. 

پس چقدر نادانند آنها که فکر می کنند عمر دراز برایشان خوشی و فضیلت می آورد. آنها در هر زمانی که بمیرند نسبت به گذشته و آینده شان یکسانند و کی مردن تفاوتی برایشان نمی کند. آنها نمی دانند که مهم چقدر زندگی کردن نیست بلکه چه و چطور زندگی کردن است. چرا که چگونگی زندگی زمان حال ما را شکل می دهد.

  • محمدجواد گلشن
  • چهارشنبه ۱۰ آبان ۹۶

طبیعت مانند یک کل

از قدیم رسم بر این بوده است که چیزها را تقسیم بندی کنند و قسمتی از آنها را طبیعی و قسمتی دیگر را غیر طبیعی بدانند . برای مثال میل به تولید مثل طبیعت حیوانات است و عدم این تمایل غیر طبیعی محسوب می شود. 

من فکر میکنم این نوع تقسیم بندی ها به کل از یک اشتباه اساسی نشئت می گیرد اینکه روال اکثریت به عنوان روال طبیعی به حساب می آید و هر آنچه در مورد اکثریت نوع صدق کند همان طبیعت نوع است. 

با این نوع تفکر مفاهیمی مثل بیماری و سلامتی و یا رویکرد طبیعت گرا به جرم دچار خلل میشود. اگر انسان ها از بدو تولد با سه پا به دنیا می آمدند انسان های دوپا بیمار به حساب می آمدند و یا اگر اکثریت انسان ها به هنگام تولد با بیماری به دنیا می آمدند انسان های فاقد آن بیماری بیمار محسوب می شدند. همچنین اشخاص مجرم دیگر اشخاص دارای رفتار ضد طبیعی به حساب نمی آیند بلکه آنها تنها نسبت به اکثریت جامعه متفاوتند چنان که در یک جامعه ی ناسیونالیست، انترناسیونالیست ها مجرم به حساب می آیند. 

آیا بهتر نیست بگوییم که بیماری و جرم دو برچسب برای سرکوب افرادند؟

  • محمدجواد گلشن
  • شنبه ۲۹ مهر ۹۶

در ستایش زمان حال

تنها زمان حال اهمیت دارد.

به این علت ما به زندگی کودکیمان رشک می بریم و آن را عالی تصور می کنیم که زمان و رنج قبل تری برای آن وجود ندارد تا به آن بیاندیشیم و رنج بکشیم و اندوه آینده ای نیز در کار نمی باشد بلکه همه چیز حال است.

بیایید برای همیشه در حال زندگی کنیم تا همیشه کودک باشیم.

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

زندگی به مثابه ی مازوخیسم

چیزهای خوب را همیشه نگه دارید و هیچ وقت به آنها نرسید. همیشه در طلبشان باقی بمانید. 

امید تنها راه زنده ماندن است گرچه همراه با رنج باشد.


گزین گویه: و در نهایت از چیزهای بسیار خوب دردهای بسیار عمیق باقی می ماند.


پ.ن: متممی به مطلب رنج و ملال وبلاگ

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

گفتاری درباره انسانیت

انسانیت به معنای طبیعت و ذات انسان است. این کلمه به وضع طبیعی انسانی اشاره دارد. وضع طبیعی حالتی است که در آن انسان ها بدون دخالت علل خارجی و به صورت مستقیم و فی ذاته عمل میکنند. با این تعریف وضع طبیعی با حالت آنارشیم مساوی است. دو نظریه در باب وضع طبیعی انسان وجود دارد: یک اینکه انسان ها در وضع طبیعی به صورت خیر خواهانه و اخلاقی عمل می کنند و هر یک از آنها فرشته هایی هستند که در روی زمین قرار گرفته اند. طرفداران این نظریه در پاسخ به این سوال که پس این حجم از شرارت آدمی از کجا می آید؟ جواب می دهند که این شرارت ناشی از عوامل دیگری من جمله دولت می باشد و خود انسان ها موجوداتی پاک به شمار می روند. عوامی که از انسانیت سخن می گویند و دین خود را انسانیت می نامند! ناظر به این نظریه صحبت میکنند. بحثی که در اینجا مطرح میشود این است که آیا اخلاقیات اعتباری هستند یا اصیل؟ مطابق این نظریه اخلاقیات اصیلند و در خود انسان ها وجود دارند. دو اینکه انسان ها در حالت طبیعی شرور و منفعت طلب هستند و نمیتوان آنها را به حال خود رها کرد چرا که به گرگ هایی بدل خواهند شد که همدیگر را خواهند درید. بنا بر اینکه کدام یک از این دو نظریه را قبول داشته باشیم حکومت های متنوعی شکل میگیرند که تعدادی بر آزادی بنا بر نظریه ی اول تکیه دارند و تعدادی دیگر بر امنیت بنا بر نظریه ی دوم. آنچه که واضح است امنیت و آزادی دو مفهوم معکوس نسبت به یکدیگرند که با زیاد شدن یکی دیگری کم می شود.

  • محمدجواد گلشن
  • پنجشنبه ۲ شهریور ۹۶

رنج و ملال

پس از آنکه انسان تمام رنجها و شکنجه های خود را در توهم دوزخ خلاصه کرد؛ برای بهشت چیزی جز کسالت باقی نماند.

آرتور شوپنهاور

جهان همچون اراده و تصور


زندگی مانند یک آونگ است. آونگی میان رنج و ملال. انسانها همانند گلوله ی آونگ هستند که در جهت رفع نیازهایشان دائما در حال تلاشند و گرایش به یک سمت آونگ دارند و همین تلاش مضاعف و خستگی ناپذیر به مثابه ی درد و رنجی است که با رسیدن به یک نیاز، نیازهای دیگر خودنمایی می کنند و این نیازها پایانی ندارند. همین که شخص احساس می کند نیازی از نیازهایش برطرف می شود احساس بی نیازی نمی کند بلکه نیاز به برآورده کردن نیازهای جدید را دارد و همین نیاز ناشی از درد است و از آنجا که این نیاز ها در طول زمان همیشگیند پس انسان دائما در رنج قرار دارد. درست همانند سیسیفوس که چون تخته سنگی را به قله ی کوه می برد محکوم بر این بود که دوباره به دامنه ی کوه باز گردد و تخته سنگ غلتیده شده به پایین را دوباره به قله ببرد و این روند تا ابد ادامه داشت. از طرفی همین که نیازی برآورده شد؛ در طول زمان، لذت نبود آن نیاز مقطعی و گذرا است و زود زمانی برسد که آن لذت جای خود را به ملال دهد و انسان از طرف دردها و رنج های آونگ به طرف ملال ها منتقل شود. ملالی که بسیار بدتر از رنج است؛ چرا که در خود رنج امیدی به رفع آن رنج وجود دارد ولی ملال حالتی از رنج است که دیگر همان امید نیز وجود ندارد.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

کلمه

رابطه ی قلم با اندیشه ، رابطه ی عصا است با راه رفتن، اما بدون عصا راحت‌تر می‌توان گام برداشت، و آنگاه که قلمی در دست نیست نیز بهتر می‌توان اندیشید. مردِ تنها آن زمان که فرسودن آغاز می‌کند تمایلی به دست بردن به عصا و قلمش می‌یابد.

آرتور شوپنهاور

در باب نویسندگی و سبک


به کلمه پناه می بریم از حجم انبوه وحشت روز های سپری شده‌مان.

کلمه مسکنی است که کوچک تر میکند آنچه را که به تلخی گذشته است و و بزرگ تر آنچه را که به خوشی.

 اولی را با جدا کردن غم از حالت پایدار ذهنی و پیوست کردنش به حالت شکننده تر کلمه و دومی را با جدا کردن لذت از موهومات و پیوست کردنش به حالت کلمه و پایدارتر کردن آن.

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۸ فروردين ۹۶

آریستوکراسی

اینان چیزی دارند که از آن به خود می بالند و به راستی مایه ی این مباهات چیست؟

آن را فرهنگ می نامند تا خود را از شبانان، ممتاز شمارند. از این روی چون واژه ی خوار داشتن با غرورشان ناسازگار است، از آن می گریزند. پس من با غرورشان سخن می گویم. با خوار شمردنی ترین حیوانات با آنان سخن خواهم گفت. از واپس مانده ترین انسان.

چنین گفت زرتشت

فردریش نیچه


کار به جایی می رسد که مشتی لنگ و ناتوان، مشتی جهش نیافته ی بوزینه بر انسان حکومت می کنند(طبیعی است که این ناتوانی برخاسته از ذهن الکن است و نه جسم ضعیف. چرا که تا قبل از ظهور انسان عامل بقا جسم قوی تر بود و با ظهور وی این عقل بود که با نیروی برتر خود جای جسم قوی تر را گرفت.) و برتران واقعی باید در پوستین خویش زندگی کنند. چرا که در میان مشتی حیوان برتری همان جسم برتر است. برتری همان چیزهایی است که باعث شعف حیوانات می شود. این ثمره ی دموکراسی است که حیوانات را بر آدمیان مسلط کند. آنها بر اساس غریزه ی حیوانی خویش که همان فرهنگ است بر آدمیان حکومت می کنند. فی الواقع چه تفاوتی است میان فرهنگ آدمیان و غریزه ی حیوانات؟ جز آنکه حیوانات به غریزه ی خود مجبورند کاری را انجام دهند و آدمیان با میل خود در فرهنگ غرق میشوند. ما آدمیان با فرهنگ زدگی بزرگ می شویم لکن در جایی با دو راه مواجه ایم. یا همان تقلید حیوانی را ادامه دهیم یا چون شیری بر آنها حمله ور شویم و آنها را با محک عقل بسنجیم. اکثر مردمان راه اول را بر می گزینند پس ما اصیلان چرا باید به دموکراسی تن دهیم تا تقلید کنندگان بر ما خشم بگیرند. طبیعت همان طبیعت خشن و بی رحم است. طبیعت به ما می گوید تنها کسانی بر جای می مانند که وی آنها را انتخاب کند. عامل بقای ما همان تفکر ما است. بیایید شایستگان را بر تخت بنشانیم زیرا آنان هستند که بقای تمام انسان ها را تضمین می کنند. بیایید عدالت پیشه کنیم. هر گروه را در جای مخصوصش قرار دهیم. بگویید فضلا حاکمان ما هستند زیرا بهتر از هر کس دیگر در نجات ما می کوشند. بگویید جسم های برتر کارگران ما هستند زیرا بهتر از هر کس دیگر باعث شکوفایی اقتصادی ما می شوند. بگویید زنان معشوقه های ما هستند زیرا آنانند که انسان برتر را به وجود می آورند و وی را تربیت میکنند و آنانند که روح مرد را سترگ میگردانند.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

حقیقت و آرامش

حقیقت و آرامش در یک ظرف نمی گنجند. آرامش همان چیزی است که دروغ را به وجود می آورد.

دروغ نمودی از حقیقتی است که توانش را نداریم. شاعران دروغ گوترینند زیرا این ترسویان از زخم بیش از همه به دنبال آرامش می گردند.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید