۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تاریخ» ثبت شده است

زنان و چالش هایشان

در طول تاریخ فلسفه همیشه به جنس زن با دید تردید و خواری نگریسته شده است. این دید چه دیدی درست و برخاسته از ماهیت زنان باشد چه دیدی غلط و برخاسته از جامعه قابل تامل است. اینکه یک فیلسوف -و نه یک فرد عامی- زنان را کوتاه عقل می داند و فیلسوف دیگری از راه می رسد و آن را تایید می کند و چند وصف شدیدتر بر آن می افزاید واقعه ای غمگسار را برای زنان رغم می زند. 

زنان در طول تاریخ دائما دچار بحران هویت بوده اند. این مردان بودند که به واسطه ی قدرت بیشتر تفکر خود را تعمیم می دادند و زنان ضعیف به ناچار باید آن نقشی را می پذیرفتند که مردان برای آنها انتخاب کرده بودند. این کلام آشنای فمنیستها برای دفاع از بی پایان ننگی است که در طول تاریخ گریبان زنان را گرفته است.  چگونه می شود در میان بیشمار اهل نبوغ نام حتی یک زن نیز در میان نباشد؟ چگونه می شود در طول کل تاریخ بشریت زنان همواره یک گونه زندگی کرده باشند؟ همواره گرفتار آرایش و چشم و هم چشمی و غیبت و تمامی صفاتی باشند که برای انسان های کودن استفاده می شود به گونه ای که زن بودن حتی سبب شرم و ناراحتی می شود. آیا با این حساب دفاع فمنیستی گزافه ای بیش نمی نماید؟ 

مقدمه ی بالا را گفتم تا به اینجا برسم که هر زنی که خودش را معاف از سیر تاریخی می داند که به او نسبت داده اند و گذشته را جبری می داند که بر سرش خراب کرده اند؛ سریع تر باید دست خود را از این ننگ بشوید و چنان زندگی کند که نه تنها بر خلاف روال گذشته بلکه بر خلاف تباهی کنونی نیز باشد. همیشه چالش هایی بر راه زنان وجود داشته است. باید اعتراف کرد که در گذشته زنان به تمامی شکست خورده اند. اکنون لحظه ای است که می تواند تمامی آن گذشته را از یاد ببرد. اکنون نیز چالش های مهمی وجود دارد. سایه ی سنگین کاپیتالیسم غربی بر سر جهان که تمامی ایدئولوژی ها را متاثر کرده است و نگاه سرمایه ای و کالاییش به زن و نیز دین و نگاه افیونی و سرکوب گرانه اش دو چالش مهمی است که جهان معاصر را نیز مانند جهان های گذشته برای زنان تلخ کرده است. اگر زنی میخواهد خود را تبرئه کند باید از این دو و امثالهم بگذرد و نتایج زیان بارش را نیز بپذیرد وگرنه نباید هیچ شکایتی از گزارات تاریخی و دیدگاه های زن ستیزانه نسبت به خود داشته باشد که هر حقی مسئولیتی را نیز در کنار خود می آورد.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۱۶ مهر ۹۶

خدا مرده است

خدایان کهن مدتی پیش مرده اند و در حقیقت این یک مرگ خوب و لذت بخش برای خدایان بود! 

مرگ آنها چنان نبود که تا صبحدم جان بکنند؛ چنین سخنی دروغ است!

برعکس آنها یکدفعه سر به خنده دادند و چندان خندیدند که مردند!

این هنگامی بود که یکی از خدایان سخنی کفر آمیز گفت: فقط یک خدا بیش نیست! تو نباید در برابر من خدای دیگری داشته باشی.

بدین سان یک صورت تقلیدی خدا، یک خدای حسود، خود را فراموش کرد.

و تمام خدایان شروع به خنده کردند و کرسی های خود را تکان دادند و فریاد زدند: پس معنی خدایی این نیست که خدایانی وجود دارند؛ بلکه این است که خدایی وجود ندارد؟

هر که گوش دارد بشنود.

چنین گفت زرتشت


''خدا مرده است!'' این گفته ی نیچه به این معنا نیست که خدایی در واقعیت وجود داشته و اکنون مرده است. در واقع اصلا خدایی نبوده است که بمیرد. خدا در ذهن انسان ها با ویژگی هایی خاص متولد شده است و حال با تغییر آن ویژگی ها ناگزیر مرده است. مثل این می ماند که انسان در دوره ای تاریخی از کالسکه و اسب برای رفت و آمد استفاده می کرده و اکنون با ساخت ماشین آن کالسکه دیگر نیازی را برطرف نمی کند پس می میرد. خدا نیز در دوره ای تاریخی بنا بر نیاز بشر به وجود می آید و در ادامه با پیش آمدن شرایطی که با مسائل مربوط به دین و خدا در تناقض است و در نتیجه ظهور ابر انسان می میرد و دیگر نیازی به وجودش احساس نمی شود.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید