۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حقیقت» ثبت شده است

گفتاری درباره ی حقیقت

قبل از هر چیز باید دید که حقیقت چیست؟

دو مفهوم واقعیت و حقیقت وجود دارند که از یکدیگر منفک هستند. واقعیت یک امر بیرونی است که حقیقت در آن حلول می کند و به وسیله ی آن خود را نشان می دهد. بر عکس حقیقت یک امر درونی است که ذات و ماهیت واقعیت را نشان می دهد. معمولا یک واقعیت وجود دارد و همه درباره ی آن متفق القول هستند اما حقیقت های گوناگونی درباره ی یک واقعیت وجود دارد و هیچ اتفاق نظری وجود ندارد. برای مثال تقریبا همه متفق القول هستند که در سالی خاص شخصی به اسم حسین با یزید جنگید و خود و تمام نزدیکانش کشته شدند. این مثال یک واقعیت است. درباره ی این واقعیت تعداد زیادی حقیقت وجود دارد. مثلا اگر بگوییم امام حسین در سالی خاص برابر لشکر جبار یزید کافر برای برپا کردن اسلام قیام کرد و به شهادت رسید یک حقیقت را گفته ایم و می توان حقیقت های دیگری نیز در این رابطه بیان کرد.

سوالی که در اینجا باید جواب داد اینست که پس کدام حقیقت صحیح است؟

در پاسخ باید بگویم که در مورد واقعیتی خاص سه حقیقت وجود دارد. یکی حقیقتی که من در ذهن دارم دیگری حقیقتی که در ذهن افراد دیگر است و سومی حقیقتی است که صحیح است. اما از کجا باید بدانیم کدام حقیقت صحیح است؟ حقیقت آن است که نمیتوان فهمید که کدام حقیقت صحیح است و حتی اصلا نمیتوان فهمید که آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر. اینکه آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر سوالی بی جواب است. چرا که ما تماما از حانب خودمان به حقیقت می نگریم و نه از جانب حقیقت. حقیقت لال است و به یک لال میتوان هر صفتی را منسوب کرد. اما اینکه آن لال واقعا چگونه است بر هیچ کس آشکار نیست. حتی اگر بر کسی نیز آشکار شده باشد نمیتواند صحیح بودن آن را اثبات کند چرا که برای اینکار به سخن گفتن آن فرد لال نیاز دارد. پس در درجه ی اول حقیقت وجود ندارد چرا که اصل عدم هر چیزی است. اگر وجود داشت شخصی است و از فرد به فرد نیز متفاوت است و قابل نقد و انتقال نیست.

  • محمدجواد گلشن
  • چهارشنبه ۸ فروردين ۹۷

حقیقت و آرامش

حقیقت و آرامش در یک ظرف نمی گنجند. آرامش همان چیزی است که دروغ را به وجود می آورد.

دروغ نمودی از حقیقتی است که توانش را نداریم. شاعران دروغ گوترینند زیرا این ترسویان از زخم بیش از همه به دنبال آرامش می گردند.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

خدا مرده است

خدایان کهن مدتی پیش مرده اند و در حقیقت این یک مرگ خوب و لذت بخش برای خدایان بود! 

مرگ آنها چنان نبود که تا صبحدم جان بکنند؛ چنین سخنی دروغ است!

برعکس آنها یکدفعه سر به خنده دادند و چندان خندیدند که مردند!

این هنگامی بود که یکی از خدایان سخنی کفر آمیز گفت: فقط یک خدا بیش نیست! تو نباید در برابر من خدای دیگری داشته باشی.

بدین سان یک صورت تقلیدی خدا، یک خدای حسود، خود را فراموش کرد.

و تمام خدایان شروع به خنده کردند و کرسی های خود را تکان دادند و فریاد زدند: پس معنی خدایی این نیست که خدایانی وجود دارند؛ بلکه این است که خدایی وجود ندارد؟

هر که گوش دارد بشنود.

چنین گفت زرتشت


''خدا مرده است!'' این گفته ی نیچه به این معنا نیست که خدایی در واقعیت وجود داشته و اکنون مرده است. در واقع اصلا خدایی نبوده است که بمیرد. خدا در ذهن انسان ها با ویژگی هایی خاص متولد شده است و حال با تغییر آن ویژگی ها ناگزیر مرده است. مثل این می ماند که انسان در دوره ای تاریخی از کالسکه و اسب برای رفت و آمد استفاده می کرده و اکنون با ساخت ماشین آن کالسکه دیگر نیازی را برطرف نمی کند پس می میرد. خدا نیز در دوره ای تاریخی بنا بر نیاز بشر به وجود می آید و در ادامه با پیش آمدن شرایطی که با مسائل مربوط به دین و خدا در تناقض است و در نتیجه ظهور ابر انسان می میرد و دیگر نیازی به وجودش احساس نمی شود.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

حقیقت و نمود آن

اگر این فرض را داشته باشیم که عشق چیزی جز نیاز جنسی نیست و کسی در جواب ما بگوید اگر عشق همان نیاز جنسی است پس اگر این نیاز جنسی را از کسی سلب کنیم او عاشق نمی شود؛ سخت در اشتباه است. در طول زندگی نیاز جنسی بر ما به شدت اثر گذاشته است و حتی اگر آن را سلب کنیم اثر درونی شده ی آن را نمی توانیم در خودمان از بین ببریم. چنان که اگر در مقابل نور، جسمی قرار گیرد سایه ی آن جسم که نشان دهنده ی وجود نور است از بین نمی رود. چنین است تاثیر حقیقت. حقیقت نابود نخواهد شد. حتی اگر آن را مسدود کنیم؛ نمودهایش به شکل های گوناگون جلوه می کند.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

وکالت حرفه ای کاذب در گستره ی تاریخ

صفت وکیل به کسی اطلاق می شود که با آگاهی از قوانین و با قدرت کلام از موکل خود دفاع می کند و او را حق نشان می دهد.

اما آیا اصلا احتیاج به شغلی به نام وکالت هست؟

گمان من این است که وکالت از اندیشه ی سوفسطاییان و صرفا برای دفاع از حقانیت گفتارشان پایه ریزی شده است. گفتاری که بیان گر این مطلب است: من می گویم حقیقت ادراک انسان ها است و برای نشان دادن درستی آن به دفاع از افراد باطل می پردازم و آن ها را حق نشان خواهم داد.

با ظهور سقراط سوفسطاییان از بین می روند ولی شغل وکالت باقی می ماند و تا به امروز ادامه پیدا می کند؛ بدون آنکه علت و روحی(وکلا بین انتخاب اخلاقیات و اصالت وکالت سردر گمند) در بطن خود داشته باشد.

گروهی در پاسخ به سوال فوق معتقدند که با گسترش قوانین و تخصصی شدن آن نیاز به وکلا در جامعه ضروری است.

در پاسخ به این عقیده باید گفت: اولا آیا اصلا نیازی به دانستن قوانین از طرف شخص ثانویه ای غیر از قاضی وجود دارد؟ آیا نمی شود طرفین مدعی به نزد قاضی بروند و قاضی به حرف های آنها گوش دهد و سپس بر حسب قوانین حکم صادر کند؟ ثانیا چرا ما باید قوانین را به صورت پیچیده و پر از اصطلاحات خاص تدوین کنیم؟ آیا مگر غیر از این است که قوانین زاییده ی رسوم اخلاقی جامعه اند؟

  • محمدجواد گلشن
  • دوشنبه ۶ دی ۹۵

فلسفه وکالت

جام را بگیر سقراط ما وارثان سفسطه ایم...

اگر بخواهیم حقوق را اصیل بشناسیم؛ باید به زمان سوفسطاییان بازگردیم. سوفسطاییان دو سنت را بنا نهادند؛ یکی اینکه آنها نخستین کسانی بودند که در قبال تعلیم پول دریافت میکردند و دوم اینکه آنها حق را زاییده ی درک افراد می دانستند و از این رو در مقابل دریافت پول از افرادی که حق با آنها نبود دفاع می کردند و کردار آنها را حق نشان می دادند. مردم شکست خورده در دادگاه که حق با آنها بود به مرور با سوفسطاییان همراه شدند و گفتار آنها را تایید کردند. در چنین شرایطی که کوچکترین سخنی از حقیقت در میان نبود سقراط ظهور می کند و مردم را به نگرش دوباره درباره ی قوه ی تعقل دعوت میکند و اساس سوفسطاییان را بر می اندازد اما دو سنتی که آنها بنا نهادند تا به امروز ادامه دارد. وقتی به حقوق نگاه میکنیم گفتارهایی را درباره ی آن می بینیم که با اصالت آن کاملا متفاوت است. گفتارهایی از قبیل اینکه یک وکیل خوب کسی است که جانب حق را می گیرد و از حق دفاع می کند اما آیا به راستی به چنین شخصی مفهوم خوب اتلاق می شود؟ یا با توجه به اصالت کلمه وکیلی خوب است که در هر حال بتواند از موکل خود دفاع کند و او را پیروز نشان دهد؟ تعریف امروزی از وکالت کاملا با اخلاق همراه شده است. خوب در ترکیب وکیل خوب کسی را گویند که اخلاق را رعایت میکند و نه آنکه در وکالت به درجه ی بالاتری رسیده است. حقوق امروزی نیز همان است که پروتاگوراس در دو هزار و پانصد سال پیش از آن سخن می گوید. یعنی باید حقیقت گرایی،آرمان گرایی و نسبی نگری را دور انداخت. حقیقتی در جهان وجود ندارد. خود انسان است که حقیقت را بنا نهاده است. قوانین مطلق هستند. یک جرم میان دو نفر با شرایط کاملا متفاوت کیفر متفاوت ایجاد نمی کند و دولت ها کسانی هستند که به شدت از شما استقبال خواهند کرد و از نظر شغلی شما را تامین میکنند. زیرا این شمایید که ضامن بقای حکومت آنها هستید.

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۱۳ مهر ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید