۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

در ماریجوانا

زندگی مجموعه ای است از گرایشات مختلف که افراد در برخوردشان با محیط و اطرافیان دارا می شوند. یک انسان هنگامی که به وجود می آید عاری از هر گونه گرایش است (غریزه را باید جدای از گرایش دانست) و با تجربه کردن گرایش یا فاز کسب می کند. به عنوان مثال هنرمند بودن، متفکر بودن و یا حتی افسرده و یا مضطرب بودن همگی نوعی فاز به شمار می آیند. البته نباید نقش استعداد را در فرایند فاز برداری نادیده گرفت. یک انسان متفکر میتواند استعداد تفکر را داشته باشد یا نه ولی چنانچه استعدادش را داشته باشد در مسیر رسیدن به تفکر داری دشواری کمتری نسبت به شخصی است که استعداد تفکر را ندارد. اما آیا می توان ارجحیتی میان این فازها قرار داد یا خیر؟ طرفداران حقوق برابر انسان ها بر این عقیده اند که تمامی فازها در یک رده قرار دارند و نمی توان یکی را بر دیگری ترجیح داد. اما مخالفین این نوع دیدگاه معتقدند که انسان بر اساس معیار خاصی دست به انتخاب هر فاز می زند و همین معیار است که فازها را رده بندی می کند. برای مثال فروید معتقد به اراده ی لذت است و نیچه معتقد به اراده ی قدرت. پس فازهایی که سبب لذت انسان می شوند به عقیده ی فروید دارای برتری نسبت به فاز هایی هستند که سبب رنجش او میشوند و به عقیده ی نیچه فازهایی که قدرت به همراه می آورند برتر هستند.

اما نقش ماریجوانا در این مطلب چیست؟ در حالت عادی کسانی که فاز خاصی را انتخاب کرده اند به سختی می توانند آن را تغییر دهند ولی ماریجوانا مانند یک کاتالیزگر عمل می کند و به این فرایند سرعت و سهولت میبخشد. به عنوان مثال شخصی که دچار افسردگی است با مصرف ماریجوانا و تغییر شرایط محیطی در هنگام اثربخشی ماریجوانا می تواند بر افسردگی خود غلبه کند.

* این مطلب صرفا تجربه ی من از مصرف این ماده بود اما باید نسبت به مضرات ماری جوانا و اعتیاد به مصرفش دقت کافی صورت گیرد.

  • محمدجواد گلشن
  • شنبه ۲۰ مرداد ۹۷

در ستایش زمان حال۲

تنها زمان حال واقعیت دارد. گذشته مانند سایه هایی تیره و تار که شامل مجموعه ای از رویدادهای مبهم است نمایان می شود و آینده در بر دارنده ی رویدادهایی با مجموعه اجزایی غیر قابل پیش بینی و غیر قابل اطمینان است. 

پس چقدر نادانند آنها که فکر می کنند عمر دراز برایشان خوشی و فضیلت می آورد. آنها در هر زمانی که بمیرند نسبت به گذشته و آینده شان یکسانند و کی مردن تفاوتی برایشان نمی کند. آنها نمی دانند که مهم چقدر زندگی کردن نیست بلکه چه و چطور زندگی کردن است. چرا که چگونگی زندگی زمان حال ما را شکل می دهد.

  • محمدجواد گلشن
  • چهارشنبه ۱۰ آبان ۹۶

رابطه ی زمان لذت و رنج و ملال

زمان و لذت و رنج و ملال رابطه ی تنگاتنگی با یکدیگر دارند. در هنگام لذت، زمان برای ما به سرعت پیش می رود و بر عکسش در هنگام رنج و ملال زمان به کندی می گذرد. هیچ وقت پیش نیامده که ما در حال لذت باشیم و زمان کند بگذرد و یا در حال رنج و ملال و زمان زود بگذرد. به عبارتی زمان و لذت و یا زمان و رنج لازم و ملزوم یکدیگرند.

 دو نتیجه با استفاده از مقدمه ی بالا:

 یک اینکه زمان با ذهن انسان ارتباط کاملی دارد به گونه ای که حالات ذهنی مختلف، بر رویش اثر میگذارد و آن را کم و بیش میکند. از این استدلال میتوان چنین نتیجه گرفت که زمان میتواند امری ذهنی باشد و نه خارجی و عینی. -چنانچه کانت به آن اشاره کرده است-

 دو اینکه ذات زندگی -به زندگی اشاره کردم و نه طبیعت چرا که معتقدم برخلاف گفته ی شوپنهاور این طبیعت نیست که شر است بلکه رابطه ی حیوان و طبیعت که زندگی نامیده میشود شر به حساب می آید. ما نباید شر بودن این رابطه را به کل طبیعت تعمیم دهیم- نمی تواند خیر تلقی شود چرا که لذت در هنگامی حاصل میشود که زندگی با سرعت میگذرد و رنج و ملال در هنگامی است که ما در حال بهره ی کامل از زندگی هستیم و زندگی در نهایت کندی خویش است. میتوان نتیجه ای کاربردی نیز از این مطلب داشت که به جای پیدا کردن لذت و تلاش برای دستیابی به آن طوری زندگی کنیم که زندگی هر چه تندتر بگذرد چرا که در شتاب زمان است که لذت ایجاد میشود. حتی میتوان خودِ گذر عمر را نیز جزیی از لذات به حساب آورد.

  • محمدجواد گلشن
  • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

در ستایش زمان حال

تنها زمان حال اهمیت دارد.

به این علت ما به زندگی کودکیمان رشک می بریم و آن را عالی تصور می کنیم که زمان و رنج قبل تری برای آن وجود ندارد تا به آن بیاندیشیم و رنج بکشیم و اندوه آینده ای نیز در کار نمی باشد بلکه همه چیز حال است.

بیایید برای همیشه در حال زندگی کنیم تا همیشه کودک باشیم.

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

برای ۱۹ سالگی

با مرگ قرارداد بستیم

متاعی به هر کداممان داد

من که از همه بی‌چیز‌تر بودم

عمری دراز نصیبم شد

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

زندگی به مثابه ی مازوخیسم

چیزهای خوب را همیشه نگه دارید و هیچ وقت به آنها نرسید. همیشه در طلبشان باقی بمانید. 

امید تنها راه زنده ماندن است گرچه همراه با رنج باشد.


گزین گویه: و در نهایت از چیزهای بسیار خوب دردهای بسیار عمیق باقی می ماند.


پ.ن: متممی به مطلب رنج و ملال وبلاگ

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

رنج و ملال

پس از آنکه انسان تمام رنجها و شکنجه های خود را در توهم دوزخ خلاصه کرد؛ برای بهشت چیزی جز کسالت باقی نماند.

آرتور شوپنهاور

جهان همچون اراده و تصور


زندگی مانند یک آونگ است. آونگی میان رنج و ملال. انسانها همانند گلوله ی آونگ هستند که در جهت رفع نیازهایشان دائما در حال تلاشند و گرایش به یک سمت آونگ دارند و همین تلاش مضاعف و خستگی ناپذیر به مثابه ی درد و رنجی است که با رسیدن به یک نیاز، نیازهای دیگر خودنمایی می کنند و این نیازها پایانی ندارند. همین که شخص احساس می کند نیازی از نیازهایش برطرف می شود احساس بی نیازی نمی کند بلکه نیاز به برآورده کردن نیازهای جدید را دارد و همین نیاز ناشی از درد است و از آنجا که این نیاز ها در طول زمان همیشگیند پس انسان دائما در رنج قرار دارد. درست همانند سیسیفوس که چون تخته سنگی را به قله ی کوه می برد محکوم بر این بود که دوباره به دامنه ی کوه باز گردد و تخته سنگ غلتیده شده به پایین را دوباره به قله ببرد و این روند تا ابد ادامه داشت. از طرفی همین که نیازی برآورده شد؛ در طول زمان، لذت نبود آن نیاز مقطعی و گذرا است و زود زمانی برسد که آن لذت جای خود را به ملال دهد و انسان از طرف دردها و رنج های آونگ به طرف ملال ها منتقل شود. ملالی که بسیار بدتر از رنج است؛ چرا که در خود رنج امیدی به رفع آن رنج وجود دارد ولی ملال حالتی از رنج است که دیگر همان امید نیز وجود ندارد.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

نوشتاری درباره ی اخلاقیات

کانت در کتاب ''نقد عقل محض'' معتقد است که اخلاقیات از جمله چیز هایی است که در عقل بالذات وجود دارد و در سرشت آدمیان است. من فکر می کنم اگر نگاهی تاریخی به این مسئله داشته باشیم دیدگاه کانت دیدی نادرست است چرا که اخلاقیات عبارت است از رفتارهایی که در نهایت به سود جمع تمام شود و این دقیقا همان روشی است که آدمیان برای زندگی در کنار هم با هدف رفع نیازهایشان اتخاذ کرده اند. با گذشت زمان و با ازدیاد فرهنگ جوامع اخلاقیات شکلی متنوع و زاینده پیدا میکنند. به گونه ای که امروزه این فرهنگ است که به اخلاقیات اعتبار می بخشد و حتی اخلاقیاتی جدید تولید می کند. انسان ها در ذات خودشان طالب قدرت هستند و وقتی متوجه این موضوع می شوند که به تنهایی قادر به کسب قدرت نیستند با تشکیل جوامع و حاکمیت خواستار این هستند که به هدف خویش برسند. در واقع اخلاقیات فی نفسه اعتباری ندارند و این ما هستیم که به آنها اعتبار می دهیم.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

خودکشی

خودکشی به امید رهایی از مصائب زندگی کاری عبث و بیهوده است زیرا چنانچه ما پس از مرگ ادراک و آگاهی خود را از دست بدهیم دیگر چیزی از ما باقی نمی ماند تا شیرینی و لذت نبود زندگی را احساس کنیم لکن تحمل این وظیفه ی طاقت فرسا(خواه بدون لذت یا همراه با ملال) بسیار معقولانه تر از نبودن است.

هوشمندان را می بینم که از مرگ به زندگی گریخته اند. آنها مرگ را آزمودند و به زندگی بازگشتند. به راستی که آنان مُردند اما ادراکشان را از دست ندادند. 

  • محمدجواد گلشن
  • دوشنبه ۶ دی ۹۵

دالان نظام

.
نمی دانم به کدام سمت پیش میروم. روزی بود که از هرچه دورویی و نفاق متنفر بودم؛ اما حال حتی به این فکر میکنم که خودمو به چه شکلی دربیارم که حداقل دانشگاه امام صادقی چیزی قبول بشم. روزی بود که از هرچه ادم پول پرست حالم به هم می خورد؛ چون فکر میکردم در زندگی ارزش های خیلی مهمتری از پول هم وجود دارد؛ هرچند هیچ کس به ان عقیده ای نداشته باشد؛ هر چند همه به من بگویند :خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؛ اما الان خودم را گم کردم.واقعا دیگر نمیدانم کدام درست است و کدام غلط. گاهی با خودم فکر میکنم:کی گفته پول بده؟ پول میتونه به ادم همه چیز بده و بعد با خودم حرف میزنم که احمق نشو.فقط مونده تو یه ادم پول پرست بشی؛ اونوقت،اقلیتی که صمیمانه باهاشون موافقی دربارت چی میگن؟ سرم گیج میشود و چشمهایم را میگیرم و فشار میدهم. با خود میگویم که اصلا گور بابای بقیه. مهم خودمم که میخوام چی بشم. هیچ کس نمیتونه منو تعریف کنه. من توی هیچ هنجاری نمیگنجم. هر روز این چرخه در ذهنم تکرار میشود و دست اخر هم گناهش را به گردن کنکور می اندازم که اگر نبود این بدبختی ها سراغ من نمیومد. گاهی با خود فکر میکنم: کاش من توی زمان انسان های نخستین به دنیا میومدم. اینجوری دیگه حداقل درد تکنولوژی و علمو نداشتم و این نظرم را گسترده و به این فکر میکنم که کاش تمام انسان ها همراه با انقراض دایناسورها منقرض میشدن. کاش دیگه هیچ کس هیچ بچه ای به دنیا نیاره تا ما نسل اخر ادم های روی زمین باشیم. این روزها دلم برای اصلم خیلی تنگ شده. دلم برای ادبیات خیلی تنگ شده. نمیدانم چه بلایی دارد سر من می اید ولی فقط این را میدانم که باید ادبیات را دو دستی بگیرم و نگذارم فرار کند. شاید فقط او در این دنیای لعنتی بتواند به من کمک کند.
  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید