۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

برای ۱۹ سالگی

با مرگ قرارداد بستیم

متاعی به هر کداممان داد

من که از همه بی‌چیز‌تر بودم

عمری دراز نصیبم شد

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

سانسورچی

ما دائماً با معشوقه هایمان شطرنج بازی می کنیم

وقتی که صفحه ی شطرنج را روبرویمان می بینیم

ما کنار زن هایمان ایستاده می خوابیم

تا مگر به ما شبیخون نزنند

عشقمان را می کشیم

دیگر این دوئل را نخواهیم باخت

کلمه را تکّه تکّه می کنیم

آن تکّه اش را بر می داریم

که تو دوستش می داری

عقلمان را بگیر 

تمام تلاشمان را می کنیم تا فکر نکنیم

جانمان را بگیر

اگر تو بخواهی به بطن خویش باز می گردیم

که اشتباه در جهانت وارد شدیم

به خدا قسم صورتم را خواهم کَند

تمام اجزای بدنم را می بُرم

که من جسمی چاق و لاغر و زشتم

و تو زیبایی و زیباییت از فرنگ آمده

اوج گرفته ای از فرهنگ هزار ساله ات

آنگونه که در آسمان جای گرفتی

و خدایمان شدی

دنیا متعلق به توست

تو ای مومن ترین مومنان،سانسورچی،

تو سانسور کن!

  • محمدجواد گلشن
  • شنبه ۵ فروردين ۹۶

امیر بی گزند

.

شاید اوّلین چیزی که مخاطب این آلبوم را جذب می کند؛ آهنگ هایی باشد که شعر آن متعلّق به مولوی است. ریتم این آهنگ ها به شدّت تند می باشد. در حالی که ریتم آهنگ های دیگر، کند است. با شنیدن این آهنگ ها فرد به وجد می آید، به گونه ای که ناخودآگاه، ذهن انسان به سمت رقص و سماع می رود. احتمالاً تصویر آلبوم نیز حکایت از این ماجرا می کند. شعر هایی که از مولوی انتخاب شده؛ بسیار زیرکانه است و خود مفهوم آنها که درباره ی عشق به خداوند است؛ حالت عارفانه ی سماع را به یاد می آورد. در کل، فکر میکنم چاوشی تازه خودِ واقعیِ خود را پیدا کرده است.


پ.ن: نکته ی جالب دیگر این آلبوم در آهنگ "امیرِ بی گزند" است. ابتدای آن با اذانی شروع می شود که شاهین هم پیشتر آن اذان را در ابتدای آهنگ سلام خود استفاده کرده بود.

  • محمدجواد گلشن
  • دوشنبه ۱۷ خرداد ۹۵

نسل خون

غول در جست و جوی راه ورود

ناگهان سقف خانه ویران شد

شکم غول پاره شد امّا 

بچّه ای آمد و رضاخان شد


خانه تاریک می شد و هربار

نوری از نورهاش کم می شد

تا مدرّس به زیر خاک رود

آب ها قطره قطره سم می شد


خانه در حال بازسازی بود

غول ها شاخ خود برآوردند

شهر در جنگ و غول ها آخر

دَرِ این خانه را درآوردند


روی دیوارهای خانه‌مان

واژه ها جمله‌جمله درد شدند

یا مصدق و یا...سکوتی محض

واژه ها لب بریده مرد شدند


ما به امید صبح زنده شدیم

شاید این بار غصه ها برود

ما خیالی عجیب می کردیم

عاقبت گرگ‌زاده‌ گرگ شود


خانه ها از صدایمان پُر شد

ما خمینی شدیم و جنگیدیم

ما برای دمیدن خورشید

ابر بودیم و درد باریدیم


جنگ با غول های در داخل

جنگ با غول های بیگانه

تا که ما تکّه‌تکّه می میریم

تکّه‌تکّه نمی شود خانه


بار دیگر به شوق آزادی

دسته‌دسته دوباره برگ شدیم

باد پاییز برگمان را ریخت

ما نمرده شبیه مرگ شدیم


غصّه و غم به جانمان افتاد

ما به دنبال مرهمی گشتیم

غول اصلی درون خانه و ما

غول بیرون خانه را کشتیم


دَرِ خانه اگر چه کنده شده‌ است

راهِ رفتن هنوز هم پیداست

سقف خانه اگر چه ویران شد

خانه امّا هنوز پابرجاست

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۱۶ خرداد ۹۵

جادوی کلمات

.

ندارد طاقت بند گران بال پریزادان 

بر آن اندام نازک رحم کن بند قبا بگشا

بعضی از کلمه ها هستند که بار معنایی و خیال انگیزی خیلی عجیبی دارند. می شود گفت وقتی به کار گرفته می شوند؛ تمامی بار شعر را بر دوش خود حمل می کنند؛ یعنی آن کلمه یک طرف؛کل بیت یک طرف. وقتی به آن کلمه میرسیم تمام هیجان و احساس خود را برای خوانش آن کلمه خرج میکنیم تا به بهترین شکل ادا شود و تمام شور خود را موقع خواندن آن به بیرون میریزیم و احتمالا حرکاتی از خود نشان میدهیم که به همه اعلام کنیم ما دیوانه شده ایم و دست ها را مشت می کنیم و نمی دانیم چه افسونی در این یک کلمه قرار دارد. برای مثال در این بیت از صائب وقتی به کلمه ی "رحم کن" میرسیم چنان آن را با مکث و حوصله می خوانیم که گویا جز آن چیزی نبوده است. در جایی که عاشق با یک خواهش ملتمسانه خواهان این است که معشوق، هم کاری کند که بر اندام خود رحم آورد و به آنها آسیب نزند (گویا لباس برای او مثل یک تیغ برنده است) و هم در پس پرده می خواهد به خواست خود برسد و نفع خود را کسب کند. نمیدانم ولی آیا اگر واژه ی دیگری به غیر از "رحم کن" استفاده می شد چنین افسونی را داشت؟

  • محمدجواد گلشن
  • پنجشنبه ۶ خرداد ۹۵

به باد سرکش عشقت

به باد سرکش عشقت بگو کاهی نمی خیزد

که تیر عشق بر هر کس خورد آهی نمی خیزد


ستم را پیشه ی خود می کند اما نمی داند

که دریای دلم چون تیره شد ماهی نمی خیزد


مگر عشق من بیدل در او تاثیر هم دارد؟

که چاه عاشق شده است از آسمان ماهی نمی خیزد


کویر وحشتم هر لحظه آتشبار می گردد

و می دانم از این آتش سرا چاهی نمی خیزد


درون عشق آبادش دلم ویرانه ای گشته

گدایی که به ثروت می رسد شاهی نمی خیزد


صدایم را بخوان از لب؛به هر جا می روی باشد

ولی روزی که برگردی؛بدان راهی نمی خیزد

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳۱ ارديبهشت ۹۵

دالان نظام

.
نمی دانم به کدام سمت پیش میروم. روزی بود که از هرچه دورویی و نفاق متنفر بودم؛ اما حال حتی به این فکر میکنم که خودمو به چه شکلی دربیارم که حداقل دانشگاه امام صادقی چیزی قبول بشم. روزی بود که از هرچه ادم پول پرست حالم به هم می خورد؛ چون فکر میکردم در زندگی ارزش های خیلی مهمتری از پول هم وجود دارد؛ هرچند هیچ کس به ان عقیده ای نداشته باشد؛ هر چند همه به من بگویند :خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؛ اما الان خودم را گم کردم.واقعا دیگر نمیدانم کدام درست است و کدام غلط. گاهی با خودم فکر میکنم:کی گفته پول بده؟ پول میتونه به ادم همه چیز بده و بعد با خودم حرف میزنم که احمق نشو.فقط مونده تو یه ادم پول پرست بشی؛ اونوقت،اقلیتی که صمیمانه باهاشون موافقی دربارت چی میگن؟ سرم گیج میشود و چشمهایم را میگیرم و فشار میدهم. با خود میگویم که اصلا گور بابای بقیه. مهم خودمم که میخوام چی بشم. هیچ کس نمیتونه منو تعریف کنه. من توی هیچ هنجاری نمیگنجم. هر روز این چرخه در ذهنم تکرار میشود و دست اخر هم گناهش را به گردن کنکور می اندازم که اگر نبود این بدبختی ها سراغ من نمیومد. گاهی با خود فکر میکنم: کاش من توی زمان انسان های نخستین به دنیا میومدم. اینجوری دیگه حداقل درد تکنولوژی و علمو نداشتم و این نظرم را گسترده و به این فکر میکنم که کاش تمام انسان ها همراه با انقراض دایناسورها منقرض میشدن. کاش دیگه هیچ کس هیچ بچه ای به دنیا نیاره تا ما نسل اخر ادم های روی زمین باشیم. این روزها دلم برای اصلم خیلی تنگ شده. دلم برای ادبیات خیلی تنگ شده. نمیدانم چه بلایی دارد سر من می اید ولی فقط این را میدانم که باید ادبیات را دو دستی بگیرم و نگذارم فرار کند. شاید فقط او در این دنیای لعنتی بتواند به من کمک کند.
  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۵

مصراعی از حافظ

.

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست


نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست


سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین 

گفت کای عاشق شوریده ی من خوابت هست؟

...

تا به حال،به مصراع سوم این شعر دقت کرده بودید؟به نظر من،همین یک مصراع برای اثبات شاعر بودن حافظ کافی است. به قرار گرفتن واژه ها در کنار هم دقت کنید. شاید تنها می توانیم درباره ی حافظ این سخن را بگوییم که هیچ وقت کلمات اشتباهی را انتخاب نمی کند و اشتباه آنها را در کنار هم قرار نمی دهد.

نرگس،استعاره از چشم و نماد خواب آلودگی در کنار عربده جوی قرار گرفته است.خود کلمه عربده جوی به معنای آشوب طلب؛یعنی آنکه نعره و فریاد می زند و آشوب به پا می کند؛می باشد. این واژه،کنایه از فرد چاپلوس و حقه باز نیز هست. حال اگر معنای آشوب طلب را برای این واژه به کار ببریم نوعی تناقض میان نرگس و عربده جوی برقرار می شود و اگر این واژه را کنایه بگیریم؛مقصود حافظ این می شود که چشم او با حقه بازی و چاپلوسی به من نمایان می شد. زیبایی کار آنجاست که به ورای ترکیب نرگس عربده جوی بنگریم.حافظ در بیت های آغازین این غزل(از جمله این مصراع) در حال توصیف معشوق است.حال بیاییم این ترکیب را جلوی چشم هایمان قرار دهیم. من اینگونه می بینم:چشم هایش به اندازه ای درشت به نظر می رسید که شبیه به عربده بود.

اما ترکیب دوم این مصراع؛ یعنی لب افسوس کنان.چرا حافظ از کلمه ی افسوس استفاده کرده است؟جواب را در بیت بعد می گیریم آنجا که حافظ می گوید:به این خاطر معشوق،افسوس گویان به بالین من می آمد که مرا در حال خواب و مستی دید.حال آنکه طبیعتا با دیدن معشوق،حافظ باید جنب و جوشی از خود نشان دهد.بیایید این ترکیب را نیز جلوی چشم هایمان قرار دهیم تا زیبایی آن را دو چندان ببینیم.لبی که افسوس می گوید به چه شکلی در می آید؟در اینجا حافظ علاوه بر معنای فوق،حالت لب های معشوق را نیز وصف می کند که به شکل غنچه درآمده است.

من که اصلا فکر نمی کنم این کلمات به طور اتفاق در کنار هم قرار گرفته باشند.حافظ فردی است که نمی خواهد به ما شعر بد نشان دهد؛یعنی حاضر است شعرهای کم تر زیبایش را از بین ببرد(چنانکه برد)ولی ما شعر بد نخوانیم.پس کمی حافظ بخوانیم و شعر را بفهمیم.

  • محمدجواد گلشن
  • دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۵

در زیر باران

در زیر باران

خیالم از تو پر می شود و از دیگران خالی

بیهوده چتر احساس را نگاه داشته ام

مگر خیال ها هم خیس می شوند؟!

  • محمدجواد گلشن
  • شنبه ۱۴ فروردين ۹۵

به دریا باز گردیم

1.

به دریا بازگردیم

ماهیانی گفتند

بر فراز آب ها

روی پلی معلق

2.

کوه های بلند 

اجر خود را گرفتند

دریا

بخشیدشان ماه را

3.

سوزنده آتشی

کنار جوی آب 

فریاد می کشید

4.

قطره ای محبوس صخره هاست

موج ها اگر چنین می کوبند

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۲۸ اسفند ۹۴
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید