۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شوپنهاور» ثبت شده است

من

وقتی چشم هایم را باز کردم در یک خانواده ی مذهبی بودم. نزدیک به 14-15 سال از بهترین سال های زندگیم را مذهبی زندگی کردم در حالی که مذهبی نبودم. من فقط در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمدم. من فقط یک جسم مذهبی بودم. من فقط یک لوح سفید پر شده از مذهب بودم. اما این لوح باید پر می شد. باید این تجربه را به قیمت به گند تمام شدن دوران بچگیم می پذیرفتم. این سرنوشتی بود که برایم رقم خورده بود. من چگونه می توانستم از آن فرار کنم؟ اگر آن مذهب تحمیل شده نبود اکنون چگونه می توانستم آن را نقد کنم؟ اکنون مذهب برایم مثل سایر چیزهایی بود که معنی نداشتند. اما به لطف آن دوران قدرتی به دست آوردم که از آن گذر کنم. چگونه می شود بدون تجربه کردن چیزی از آن گذر کرد؟ اگر چه آن مذهب هنوز هم در بند بند وجودم حضور دارد و آن را حس می کنم چرا که اولین تجارب ما برای همیشه در ما هستند اما افسوس گذشته را نمی خورم.

در همان 14-15 سالگی بود که عاشق ادبیات شدم اگر چه پیش از آن نیز پایه های آن علاقه بنا شده بود ولی در این سن عمیقا احساس عاشقی کردم. این عشق تا کنون با من همراه است اگر چه عشق به فلسفه آن را کم عمق تر کرده است.

مدتی بعد شبیه آدم های معمولی و احمق دور و اطرافم شدم. مذهبی بودم بدون اینکه در عمل اصولش را رعایت کنم. تنها در ذهن آن اصول را مقدس می پنداشتم و اگر کسی کوچک ترین سخنی بر خلاف آن بر زبان می آورد بسیار عصبانی می شدم و چهره ام سرخ می شد.

در اوان دبیرستان بود که با مارکس و سپس شریعتی آشنا شدم. برای اولین بار حس کردم که برای زندگی ام معنا جسته ام. به شدت احساس کردم که من یک سوسیالیست هستم. به شدت حالم از دنیای سرمایه داری و علایقش به هم می خورد. اما راهی را رفتم که اکنون به آن می خندم. من به دنبال شریعتی رفنم و سوسیالیسم را در وی یافتم. یک تفکر دینی که اقتصادی سوسیالیستی در آن نقش بسته. شریعتی ادعا می کرد که اقتصاد سوسیالیستی را تنها کسانی می توانند تحمل کنند که نگاه دینی داشته باشند. اما اینگونه کسان بیشتر به مردگان می مانند تا کسانی که زنده هستند و می خواهند زندگی کنند. مشکل سوسیالیسم به هیچ وجه نبود دین نبود. مشکلش این بود که به افرادی تحمیل می شد که به هیچ وجه با فلسفه ی آن آشنایی نداشتند. آن ها با فلسفه ی کاپیتالیسم نیز آشنا نبودند. آن ها در چرخه ی سیستم سرمایه داری فرو رفته و به ماشین هایی تبدیل شده بودند بدون این که هیچ گونه درکی از آن داشته باشند. حال نمی شد آن ها را از ماشین بودن درآورد. شریعتی را رها کردم اما تفکر سوسیالیستی تا امروز با من است. هر چند با آنچه مارکس می گوید متفاوت است.

چندی بعد با خواندن چند کتاب در مورد کلیات فلسفه به فلسفه علاقه مند شدم. آرمان شهر افلاطون توجه ام را بسیار به خودش جلب کرد و بعدا این توجه با تغییراتی تبدیل به تفکری شد که من آن گونه به سیاست می نگریستم. در بین فیلسوفان این کتاب ها شوپنهاور بسیار توجه ی من را به خود جلب کرد. بلایی که دین نتوانسته بود به سرم بیاورد را شوپنهاور آورد. من شبیه مردگانی شده بود که دنیا را نفی می کرد که خودش را نفی می کرد. اما این نفی برخاسته از جهانی اخروی نبود بلکه برخاسته از شی فی نفسه بود.

مدت زیادی این تفکر بر من اثر گذاشته بود تا این که با نیچه آشنا شدم. مدتی به شدت نیچه می خواندم و از فلسفه ی ادبیش ذوق می کردم. انگار می توانستم ادبیات و فلسفه را یکجا در کنار هم داشته باشم. اما نیچه هم به تنهایی راه رهایی نبود. اگر حقیقت را در کف دستانت بگذارند یا تو را ذوب می کند و یا آنقدر بزرگ می شوی که آن را با دست هایت بگیری. بعد از خواندن نیچه تفکر نیهیلیستی بر من غالب شد. به یکباره تمام ارزش هایی که جامعه به من تحمیل کرده بود فرو ریخت. با یک هزارتو مواجه شدم و در آن سردرگم ماندم. به شیری بدل شده بودم که تنها می کشت و نابود می کرد اما از خود هیچ نداشت. مدت زیادی طول کشید تا راه نجات از هزارتو را یافتم. در دنیایی ویران شده باید دنیایی نو بنا کرد. چطور ممکن است که انسان ذاتا ارزش گذار بی ارزش زندگی کند؟ تصمیم گرفتم که برای خودم ارزش های جدیدی ایجاد کنم. ارزش هایی که گر چه مرا با دنیای اطرافم کاملا بیگانه می کرد اما می توانستم دنیای کوچکی درون خودم داشته باشم و به آن دل ببندم. دنیایی که نتوان آن را مانند دنیای اطراف به راحتی نابود کرد چرا که از بهترین مصالح ساخته شده است و هر انسانی اگر دنیای اطراف بر رویش اثر نگذارد وارد دنیای من شود. اکنون در حال ساختن بنا های دنیای خود هستم و بهترین روزهای زندگی ام را می گذرانم. من و دنیایی که فقط من در آن هستم و آن گونه آن را می سازم که خودم می خواهم. کسی که در زیباترین خانه ها زندگی می کند چه توجه ای می تواند به سایر خانه های زشت اطراف خود داشته باشد؟ البته این خانه ی زیبا را مدیون خانه های زشت دور و برم هستم زیرا زشتی آن خانه ها سبب شد که عزم به ساختن چنین خانه ای کنم.

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳ فروردين ۹۷

رابطه ی زمان لذت و رنج و ملال

زمان و لذت و رنج و ملال رابطه ی تنگاتنگی با یکدیگر دارند. در هنگام لذت، زمان برای ما به سرعت پیش می رود و بر عکسش در هنگام رنج و ملال زمان به کندی می گذرد. هیچ وقت پیش نیامده که ما در حال لذت باشیم و زمان کند بگذرد و یا در حال رنج و ملال و زمان زود بگذرد. به عبارتی زمان و لذت و یا زمان و رنج لازم و ملزوم یکدیگرند.

 دو نتیجه با استفاده از مقدمه ی بالا:

 یک اینکه زمان با ذهن انسان ارتباط کاملی دارد به گونه ای که حالات ذهنی مختلف، بر رویش اثر میگذارد و آن را کم و بیش میکند. از این استدلال میتوان چنین نتیجه گرفت که زمان میتواند امری ذهنی باشد و نه خارجی و عینی. -چنانچه کانت به آن اشاره کرده است-

 دو اینکه ذات زندگی -به زندگی اشاره کردم و نه طبیعت چرا که معتقدم برخلاف گفته ی شوپنهاور این طبیعت نیست که شر است بلکه رابطه ی حیوان و طبیعت که زندگی نامیده میشود شر به حساب می آید. ما نباید شر بودن این رابطه را به کل طبیعت تعمیم دهیم- نمی تواند خیر تلقی شود چرا که لذت در هنگامی حاصل میشود که زندگی با سرعت میگذرد و رنج و ملال در هنگامی است که ما در حال بهره ی کامل از زندگی هستیم و زندگی در نهایت کندی خویش است. میتوان نتیجه ای کاربردی نیز از این مطلب داشت که به جای پیدا کردن لذت و تلاش برای دستیابی به آن طوری زندگی کنیم که زندگی هر چه تندتر بگذرد چرا که در شتاب زمان است که لذت ایجاد میشود. حتی میتوان خودِ گذر عمر را نیز جزیی از لذات به حساب آورد.

  • محمدجواد گلشن
  • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

زندگی به مثابه ی مازوخیسم

چیزهای خوب را همیشه نگه دارید و هیچ وقت به آنها نرسید. همیشه در طلبشان باقی بمانید. 

امید تنها راه زنده ماندن است گرچه همراه با رنج باشد.


گزین گویه: و در نهایت از چیزهای بسیار خوب دردهای بسیار عمیق باقی می ماند.


پ.ن: متممی به مطلب رنج و ملال وبلاگ

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

رنج و ملال

پس از آنکه انسان تمام رنجها و شکنجه های خود را در توهم دوزخ خلاصه کرد؛ برای بهشت چیزی جز کسالت باقی نماند.

آرتور شوپنهاور

جهان همچون اراده و تصور


زندگی مانند یک آونگ است. آونگی میان رنج و ملال. انسانها همانند گلوله ی آونگ هستند که در جهت رفع نیازهایشان دائما در حال تلاشند و گرایش به یک سمت آونگ دارند و همین تلاش مضاعف و خستگی ناپذیر به مثابه ی درد و رنجی است که با رسیدن به یک نیاز، نیازهای دیگر خودنمایی می کنند و این نیازها پایانی ندارند. همین که شخص احساس می کند نیازی از نیازهایش برطرف می شود احساس بی نیازی نمی کند بلکه نیاز به برآورده کردن نیازهای جدید را دارد و همین نیاز ناشی از درد است و از آنجا که این نیاز ها در طول زمان همیشگیند پس انسان دائما در رنج قرار دارد. درست همانند سیسیفوس که چون تخته سنگی را به قله ی کوه می برد محکوم بر این بود که دوباره به دامنه ی کوه باز گردد و تخته سنگ غلتیده شده به پایین را دوباره به قله ببرد و این روند تا ابد ادامه داشت. از طرفی همین که نیازی برآورده شد؛ در طول زمان، لذت نبود آن نیاز مقطعی و گذرا است و زود زمانی برسد که آن لذت جای خود را به ملال دهد و انسان از طرف دردها و رنج های آونگ به طرف ملال ها منتقل شود. ملالی که بسیار بدتر از رنج است؛ چرا که در خود رنج امیدی به رفع آن رنج وجود دارد ولی ملال حالتی از رنج است که دیگر همان امید نیز وجود ندارد.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

کلمه

رابطه ی قلم با اندیشه ، رابطه ی عصا است با راه رفتن، اما بدون عصا راحت‌تر می‌توان گام برداشت، و آنگاه که قلمی در دست نیست نیز بهتر می‌توان اندیشید. مردِ تنها آن زمان که فرسودن آغاز می‌کند تمایلی به دست بردن به عصا و قلمش می‌یابد.

آرتور شوپنهاور

در باب نویسندگی و سبک


به کلمه پناه می بریم از حجم انبوه وحشت روز های سپری شده‌مان.

کلمه مسکنی است که کوچک تر میکند آنچه را که به تلخی گذشته است و و بزرگ تر آنچه را که به خوشی.

 اولی را با جدا کردن غم از حالت پایدار ذهنی و پیوست کردنش به حالت شکننده تر کلمه و دومی را با جدا کردن لذت از موهومات و پیوست کردنش به حالت کلمه و پایدارتر کردن آن.

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۸ فروردين ۹۶

حقیقت و نمود آن

اگر این فرض را داشته باشیم که عشق چیزی جز نیاز جنسی نیست و کسی در جواب ما بگوید اگر عشق همان نیاز جنسی است پس اگر این نیاز جنسی را از کسی سلب کنیم او عاشق نمی شود؛ سخت در اشتباه است. در طول زندگی نیاز جنسی بر ما به شدت اثر گذاشته است و حتی اگر آن را سلب کنیم اثر درونی شده ی آن را نمی توانیم در خودمان از بین ببریم. چنان که اگر در مقابل نور، جسمی قرار گیرد سایه ی آن جسم که نشان دهنده ی وجود نور است از بین نمی رود. چنین است تاثیر حقیقت. حقیقت نابود نخواهد شد. حتی اگر آن را مسدود کنیم؛ نمودهایش به شکل های گوناگون جلوه می کند.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

در فضیلت تنهایی

هوشمند کسی است که تا حد امکان از مراوده با اشخاص خودداری کند. چرا که ارتباط با هر شخصی به معنای وابستگی به آن شخص می باشد. و چون هر فردی نمودی از اراده می باشد و اراده منتج به درد و رنج و ملال می شود؛ این ارتباط و وابستگی سبب شریک شدن ما با آن شخص در اراده و درنتیجه در رنج و ملالش می شود و رنج و ملالی دوچندان عاید ما می گردد.

تنها در صورتی که شخصی واقعا اهل تفکر باشد گفت و گو با وی سبب لذت می شود زیرا طرفین میزان اراده را تا حد زیادی در خود فرو کاسته اند.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید