۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علت» ثبت شده است

نقدی بر برهان! علیت

مقدمه ی اول: هر معلولی، نیازمند به علت است.

مقدمه ی دوم: جهان معلول است.

نتیجه: این جهان علتی دارد.


برهان علیت از نظر خداپرستان قوی ترین برهان در جهت اثبات وجود خدا است؛ حال آنکه این برهان یکی از ضعیف ترین براهین است.


مقدمه ی اول می گوید: هر معلولی نیازمند به علتی است. اولین ایراد در این است که این جمله اصلا نمیخواهد مطلبی را بیان کند بلکه در مقام تکرار مکررات بر می آید. معلول که معنی آن نیازمند به علت است را در کنار ترکیب نیازمند به علت می آورد و لفظ را دوباره تکرار میکند: هر نیازمند به علتی نیازمند به علت است. این جمله از لحاظ شکلی دچار مغالطه شده است. 

مشکل بعدی در این مقدمه، مصادره به مطلوب بودن آن است. در مقدمات باید مسلماتی آورده شود و بعد از آن مسلمات نتیجه ای حاصل شود. این در حالی است که در این برهان از نتیجه به مقدمات میرسیم و نه بالعکس. یعنی اینکه ما ابتدا وجود داشتن خدا را فرض میگیریم و بعد مقدمات را به گونه ای که به نتیجه ختم شود بیان میکنیم. یعنی میگوییم هر معلولی نیازمند به علت است. اما درست آن است که بگوییم هر چیزی نیازمند به علت است. حتی اگر بگوییم هر چیزی نیازمند به علت است باز هم نمیتوانیم به درستی آن پی ببریم چرا که از استقرای ناقص ضعیفی برخوردار است.

نکته ی بعد در مفهوم وجود نهفته است. اینکه در این برهان دم از علت و معلول میزند؛ منظور چیست؟ یعنی اینکه این جهان نیازمند به علت وجودی است که به آن وجود ببخشد؛ یعنی آن را از عدم به وجود آورد. این دیدگاه، دیدی اشتباه است. در جهان، مفاهیم متنوعی وجود دارد که با تضادشان معنی پیدا میکنند. مثلا تا خوبی نباشد؛ بدی معنایی پیدا نمیکند یا تا سردی نباشد؛ گرمی معنا پیدا نمیکند و... من فکر میکنم مفهوم وجود به اشتباه از مفهوم عدم که خود به واسطه ی علیت ساخته شده است؛ ساخته میشود. یعنی ما از عدم مفهوم وجود را استنباط میکنیم. بدین گونه که اشتباها مفهوم عدم را ایجاد میکنیم و بعد با استفاده از مفهوم معکوسش به وجود معنی میدهیم. این در حالی است که وجود اساسا فاقد معنی است چرا که عدم فاقد معنی و ساختگی است. همه چیز هست و نیستی، اشتباهی ذهنی است. با نبود نیستی، وجود هم فاقد معنی می شود؛ همانگونه که با نبود زشتی، زیبایی بی معنی میشود. تمامی معلول هایی را نیز که در دنیای اطراف میبینیم؛ تماما معلول هایی نیستند که از هیچ به وجود آمده باشند. هستی، همه جا هست و هیچ علت وجودی نمی خواهد.

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۹ تیر ۹۶

نوشتاری درباره ی خدای مستقل از زمان و مکان و علت

اگر چیزی ازلی باشد پس آغاز ندارد، پس بی نهایت است و چون بی نهایت است، پس در هیچ جا نیست؛ زیرا مکان آن را محدود می نماید، چیزی که در هیچ جا نیست، هیچ است. ''پروتاگوراس''


کانت در ''نقد عقل محض'' می گوید عقل ما محصور به زمان، مکان و علیت است در نتیجه ما نمی توانیم هیچ شناختی نسبت به مفاهیمی که به این محصورات محدود نمی شوند داشته باشیم. به عنوان مثال در خصوص مفهوم خدا که محدود به هیچ کدام از این حصرها نیست؛ ما تنها می توانیم خدایی را تصور کنیم که محدود به ذهن ما باشد اما هیچ وقت نمی توانیم چنین خدایی را بشناسیم. ممکن است وجود داشته باشد اما نمیتوان اثباتش کرد. سخن بالا از پروتاگوراس نیز که به ظاهر آن را مغالطه آمیز تصور میکنیم در واقع کوششی است برای بیان این محصورات در قالبی دیگر.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید