۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرهنگ» ثبت شده است

آریستوکراسی

اینان چیزی دارند که از آن به خود می بالند و به راستی مایه ی این مباهات چیست؟

آن را فرهنگ می نامند تا خود را از شبانان، ممتاز شمارند. از این روی چون واژه ی خوار داشتن با غرورشان ناسازگار است، از آن می گریزند. پس من با غرورشان سخن می گویم. با خوار شمردنی ترین حیوانات با آنان سخن خواهم گفت. از واپس مانده ترین انسان.

چنین گفت زرتشت

فردریش نیچه


کار به جایی می رسد که مشتی لنگ و ناتوان، مشتی جهش نیافته ی بوزینه بر انسان حکومت می کنند(طبیعی است که این ناتوانی برخاسته از ذهن الکن است و نه جسم ضعیف. چرا که تا قبل از ظهور انسان عامل بقا جسم قوی تر بود و با ظهور وی این عقل بود که با نیروی برتر خود جای جسم قوی تر را گرفت.) و برتران واقعی باید در پوستین خویش زندگی کنند. چرا که در میان مشتی حیوان برتری همان جسم برتر است. برتری همان چیزهایی است که باعث شعف حیوانات می شود. این ثمره ی دموکراسی است که حیوانات را بر آدمیان مسلط کند. آنها بر اساس غریزه ی حیوانی خویش که همان فرهنگ است بر آدمیان حکومت می کنند. فی الواقع چه تفاوتی است میان فرهنگ آدمیان و غریزه ی حیوانات؟ جز آنکه حیوانات به غریزه ی خود مجبورند کاری را انجام دهند و آدمیان با میل خود در فرهنگ غرق میشوند. ما آدمیان با فرهنگ زدگی بزرگ می شویم لکن در جایی با دو راه مواجه ایم. یا همان تقلید حیوانی را ادامه دهیم یا چون شیری بر آنها حمله ور شویم و آنها را با محک عقل بسنجیم. اکثر مردمان راه اول را بر می گزینند پس ما اصیلان چرا باید به دموکراسی تن دهیم تا تقلید کنندگان بر ما خشم بگیرند. طبیعت همان طبیعت خشن و بی رحم است. طبیعت به ما می گوید تنها کسانی بر جای می مانند که وی آنها را انتخاب کند. عامل بقای ما همان تفکر ما است. بیایید شایستگان را بر تخت بنشانیم زیرا آنان هستند که بقای تمام انسان ها را تضمین می کنند. بیایید عدالت پیشه کنیم. هر گروه را در جای مخصوصش قرار دهیم. بگویید فضلا حاکمان ما هستند زیرا بهتر از هر کس دیگر در نجات ما می کوشند. بگویید جسم های برتر کارگران ما هستند زیرا بهتر از هر کس دیگر باعث شکوفایی اقتصادی ما می شوند. بگویید زنان معشوقه های ما هستند زیرا آنانند که انسان برتر را به وجود می آورند و وی را تربیت میکنند و آنانند که روح مرد را سترگ میگردانند.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

خدا مرده است

خدایان کهن مدتی پیش مرده اند و در حقیقت این یک مرگ خوب و لذت بخش برای خدایان بود! 

مرگ آنها چنان نبود که تا صبحدم جان بکنند؛ چنین سخنی دروغ است!

برعکس آنها یکدفعه سر به خنده دادند و چندان خندیدند که مردند!

این هنگامی بود که یکی از خدایان سخنی کفر آمیز گفت: فقط یک خدا بیش نیست! تو نباید در برابر من خدای دیگری داشته باشی.

بدین سان یک صورت تقلیدی خدا، یک خدای حسود، خود را فراموش کرد.

و تمام خدایان شروع به خنده کردند و کرسی های خود را تکان دادند و فریاد زدند: پس معنی خدایی این نیست که خدایانی وجود دارند؛ بلکه این است که خدایی وجود ندارد؟

هر که گوش دارد بشنود.

چنین گفت زرتشت


''خدا مرده است!'' این گفته ی نیچه به این معنا نیست که خدایی در واقعیت وجود داشته و اکنون مرده است. در واقع اصلا خدایی نبوده است که بمیرد. خدا در ذهن انسان ها با ویژگی هایی خاص متولد شده است و حال با تغییر آن ویژگی ها ناگزیر مرده است. مثل این می ماند که انسان در دوره ای تاریخی از کالسکه و اسب برای رفت و آمد استفاده می کرده و اکنون با ساخت ماشین آن کالسکه دیگر نیازی را برطرف نمی کند پس می میرد. خدا نیز در دوره ای تاریخی بنا بر نیاز بشر به وجود می آید و در ادامه با پیش آمدن شرایطی که با مسائل مربوط به دین و خدا در تناقض است و در نتیجه ظهور ابر انسان می میرد و دیگر نیازی به وجودش احساس نمی شود.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

نوشتاری درباره ی اخلاقیات

کانت در کتاب ''نقد عقل محض'' معتقد است که اخلاقیات از جمله چیز هایی است که در عقل بالذات وجود دارد و در سرشت آدمیان است. من فکر می کنم اگر نگاهی تاریخی به این مسئله داشته باشیم دیدگاه کانت دیدی نادرست است چرا که اخلاقیات عبارت است از رفتارهایی که در نهایت به سود جمع تمام شود و این دقیقا همان روشی است که آدمیان برای زندگی در کنار هم با هدف رفع نیازهایشان اتخاذ کرده اند. با گذشت زمان و با ازدیاد فرهنگ جوامع اخلاقیات شکلی متنوع و زاینده پیدا میکنند. به گونه ای که امروزه این فرهنگ است که به اخلاقیات اعتبار می بخشد و حتی اخلاقیاتی جدید تولید می کند. انسان ها در ذات خودشان طالب قدرت هستند و وقتی متوجه این موضوع می شوند که به تنهایی قادر به کسب قدرت نیستند با تشکیل جوامع و حاکمیت خواستار این هستند که به هدف خویش برسند. در واقع اخلاقیات فی نفسه اعتباری ندارند و این ما هستیم که به آنها اعتبار می دهیم.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید