۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فلسفه» ثبت شده است

گفتاری درباره ی حقیقت

قبل از هر چیز باید دید که حقیقت چیست؟

دو مفهوم واقعیت و حقیقت وجود دارند که از یکدیگر منفک هستند. واقعیت یک امر بیرونی است که حقیقت در آن حلول می کند و به وسیله ی آن خود را نشان می دهد. بر عکس حقیقت یک امر درونی است که ذات و ماهیت واقعیت را نشان می دهد. معمولا یک واقعیت وجود دارد و همه درباره ی آن متفق القول هستند اما حقیقت های گوناگونی درباره ی یک واقعیت وجود دارد و هیچ اتفاق نظری وجود ندارد. برای مثال تقریبا همه متفق القول هستند که در سالی خاص شخصی به اسم حسین با یزید جنگید و خود و تمام نزدیکانش کشته شدند. این مثال یک واقعیت است. درباره ی این واقعیت تعداد زیادی حقیقت وجود دارد. مثلا اگر بگوییم امام حسین در سالی خاص برابر لشکر جبار یزید کافر برای برپا کردن اسلام قیام کرد و به شهادت رسید یک حقیقت را گفته ایم و می توان حقیقت های دیگری نیز در این رابطه بیان کرد.

سوالی که در اینجا باید جواب داد اینست که پس کدام حقیقت صحیح است؟

در پاسخ باید بگویم که در مورد واقعیتی خاص سه حقیقت وجود دارد. یکی حقیقتی که من در ذهن دارم دیگری حقیقتی که در ذهن افراد دیگر است و سومی حقیقتی است که صحیح است. اما از کجا باید بدانیم کدام حقیقت صحیح است؟ حقیقت آن است که نمیتوان فهمید که کدام حقیقت صحیح است و حتی اصلا نمیتوان فهمید که آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر. اینکه آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر سوالی بی جواب است. چرا که ما تماما از حانب خودمان به حقیقت می نگریم و نه از جانب حقیقت. حقیقت لال است و به یک لال میتوان هر صفتی را منسوب کرد. اما اینکه آن لال واقعا چگونه است بر هیچ کس آشکار نیست. حتی اگر بر کسی نیز آشکار شده باشد نمیتواند صحیح بودن آن را اثبات کند چرا که برای اینکار به سخن گفتن آن فرد لال نیاز دارد. پس در درجه ی اول حقیقت وجود ندارد چرا که اصل عدم هر چیزی است. اگر وجود داشت شخصی است و از فرد به فرد نیز متفاوت است و قابل نقد و انتقال نیست.

  • محمدجواد گلشن
  • چهارشنبه ۸ فروردين ۹۷

من

وقتی چشم هایم را باز کردم در یک خانواده ی مذهبی بودم. نزدیک به 14-15 سال از بهترین سال های زندگیم را مذهبی زندگی کردم در حالی که مذهبی نبودم. من فقط در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمدم. من فقط یک جسم مذهبی بودم. من فقط یک لوح سفید پر شده از مذهب بودم. اما این لوح باید پر می شد. باید این تجربه را به قیمت به گند تمام شدن دوران بچگیم می پذیرفتم. این سرنوشتی بود که برایم رقم خورده بود. من چگونه می توانستم از آن فرار کنم؟ اگر آن مذهب تحمیل شده نبود اکنون چگونه می توانستم آن را نقد کنم؟ اکنون مذهب برایم مثل سایر چیزهایی بود که معنی نداشتند. اما به لطف آن دوران قدرتی به دست آوردم که از آن گذر کنم. چگونه می شود بدون تجربه کردن چیزی از آن گذر کرد؟ اگر چه آن مذهب هنوز هم در بند بند وجودم حضور دارد و آن را حس می کنم چرا که اولین تجارب ما برای همیشه در ما هستند اما افسوس گذشته را نمی خورم.

در همان 14-15 سالگی بود که عاشق ادبیات شدم اگر چه پیش از آن نیز پایه های آن علاقه بنا شده بود ولی در این سن عمیقا احساس عاشقی کردم. این عشق تا کنون با من همراه است اگر چه عشق به فلسفه آن را کم عمق تر کرده است.

مدتی بعد شبیه آدم های معمولی و احمق دور و اطرافم شدم. مذهبی بودم بدون اینکه در عمل اصولش را رعایت کنم. تنها در ذهن آن اصول را مقدس می پنداشتم و اگر کسی کوچک ترین سخنی بر خلاف آن بر زبان می آورد بسیار عصبانی می شدم و چهره ام سرخ می شد.

در اوان دبیرستان بود که با مارکس و سپس شریعتی آشنا شدم. برای اولین بار حس کردم که برای زندگی ام معنا جسته ام. به شدت احساس کردم که من یک سوسیالیست هستم. به شدت حالم از دنیای سرمایه داری و علایقش به هم می خورد. اما راهی را رفتم که اکنون به آن می خندم. من به دنبال شریعتی رفنم و سوسیالیسم را در وی یافتم. یک تفکر دینی که اقتصادی سوسیالیستی در آن نقش بسته. شریعتی ادعا می کرد که اقتصاد سوسیالیستی را تنها کسانی می توانند تحمل کنند که نگاه دینی داشته باشند. اما اینگونه کسان بیشتر به مردگان می مانند تا کسانی که زنده هستند و می خواهند زندگی کنند. مشکل سوسیالیسم به هیچ وجه نبود دین نبود. مشکلش این بود که به افرادی تحمیل می شد که به هیچ وجه با فلسفه ی آن آشنایی نداشتند. آن ها با فلسفه ی کاپیتالیسم نیز آشنا نبودند. آن ها در چرخه ی سیستم سرمایه داری فرو رفته و به ماشین هایی تبدیل شده بودند بدون این که هیچ گونه درکی از آن داشته باشند. حال نمی شد آن ها را از ماشین بودن درآورد. شریعتی را رها کردم اما تفکر سوسیالیستی تا امروز با من است. هر چند با آنچه مارکس می گوید متفاوت است.

چندی بعد با خواندن چند کتاب در مورد کلیات فلسفه به فلسفه علاقه مند شدم. آرمان شهر افلاطون توجه ام را بسیار به خودش جلب کرد و بعدا این توجه با تغییراتی تبدیل به تفکری شد که من آن گونه به سیاست می نگریستم. در بین فیلسوفان این کتاب ها شوپنهاور بسیار توجه ی من را به خود جلب کرد. بلایی که دین نتوانسته بود به سرم بیاورد را شوپنهاور آورد. من شبیه مردگانی شده بود که دنیا را نفی می کرد که خودش را نفی می کرد. اما این نفی برخاسته از جهانی اخروی نبود بلکه برخاسته از شی فی نفسه بود.

مدت زیادی این تفکر بر من اثر گذاشته بود تا این که با نیچه آشنا شدم. مدتی به شدت نیچه می خواندم و از فلسفه ی ادبیش ذوق می کردم. انگار می توانستم ادبیات و فلسفه را یکجا در کنار هم داشته باشم. اما نیچه هم به تنهایی راه رهایی نبود. اگر حقیقت را در کف دستانت بگذارند یا تو را ذوب می کند و یا آنقدر بزرگ می شوی که آن را با دست هایت بگیری. بعد از خواندن نیچه تفکر نیهیلیستی بر من غالب شد. به یکباره تمام ارزش هایی که جامعه به من تحمیل کرده بود فرو ریخت. با یک هزارتو مواجه شدم و در آن سردرگم ماندم. به شیری بدل شده بودم که تنها می کشت و نابود می کرد اما از خود هیچ نداشت. مدت زیادی طول کشید تا راه نجات از هزارتو را یافتم. در دنیایی ویران شده باید دنیایی نو بنا کرد. چطور ممکن است که انسان ذاتا ارزش گذار بی ارزش زندگی کند؟ تصمیم گرفتم که برای خودم ارزش های جدیدی ایجاد کنم. ارزش هایی که گر چه مرا با دنیای اطرافم کاملا بیگانه می کرد اما می توانستم دنیای کوچکی درون خودم داشته باشم و به آن دل ببندم. دنیایی که نتوان آن را مانند دنیای اطراف به راحتی نابود کرد چرا که از بهترین مصالح ساخته شده است و هر انسانی اگر دنیای اطراف بر رویش اثر نگذارد وارد دنیای من شود. اکنون در حال ساختن بنا های دنیای خود هستم و بهترین روزهای زندگی ام را می گذرانم. من و دنیایی که فقط من در آن هستم و آن گونه آن را می سازم که خودم می خواهم. کسی که در زیباترین خانه ها زندگی می کند چه توجه ای می تواند به سایر خانه های زشت اطراف خود داشته باشد؟ البته این خانه ی زیبا را مدیون خانه های زشت دور و برم هستم زیرا زشتی آن خانه ها سبب شد که عزم به ساختن چنین خانه ای کنم.

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۳ فروردين ۹۷

زنان و چالش هایشان

در طول تاریخ فلسفه همیشه به جنس زن با دید تردید و خواری نگریسته شده است. این دید چه دیدی درست و برخاسته از ماهیت زنان باشد چه دیدی غلط و برخاسته از جامعه قابل تامل است. اینکه یک فیلسوف -و نه یک فرد عامی- زنان را کوتاه عقل می داند و فیلسوف دیگری از راه می رسد و آن را تایید می کند و چند وصف شدیدتر بر آن می افزاید واقعه ای غمگسار را برای زنان رغم می زند. 

زنان در طول تاریخ دائما دچار بحران هویت بوده اند. این مردان بودند که به واسطه ی قدرت بیشتر تفکر خود را تعمیم می دادند و زنان ضعیف به ناچار باید آن نقشی را می پذیرفتند که مردان برای آنها انتخاب کرده بودند. این کلام آشنای فمنیستها برای دفاع از بی پایان ننگی است که در طول تاریخ گریبان زنان را گرفته است.  چگونه می شود در میان بیشمار اهل نبوغ نام حتی یک زن نیز در میان نباشد؟ چگونه می شود در طول کل تاریخ بشریت زنان همواره یک گونه زندگی کرده باشند؟ همواره گرفتار آرایش و چشم و هم چشمی و غیبت و تمامی صفاتی باشند که برای انسان های کودن استفاده می شود به گونه ای که زن بودن حتی سبب شرم و ناراحتی می شود. آیا با این حساب دفاع فمنیستی گزافه ای بیش نمی نماید؟ 

مقدمه ی بالا را گفتم تا به اینجا برسم که هر زنی که خودش را معاف از سیر تاریخی می داند که به او نسبت داده اند و گذشته را جبری می داند که بر سرش خراب کرده اند؛ سریع تر باید دست خود را از این ننگ بشوید و چنان زندگی کند که نه تنها بر خلاف روال گذشته بلکه بر خلاف تباهی کنونی نیز باشد. همیشه چالش هایی بر راه زنان وجود داشته است. باید اعتراف کرد که در گذشته زنان به تمامی شکست خورده اند. اکنون لحظه ای است که می تواند تمامی آن گذشته را از یاد ببرد. اکنون نیز چالش های مهمی وجود دارد. سایه ی سنگین کاپیتالیسم غربی بر سر جهان که تمامی ایدئولوژی ها را متاثر کرده است و نگاه سرمایه ای و کالاییش به زن و نیز دین و نگاه افیونی و سرکوب گرانه اش دو چالش مهمی است که جهان معاصر را نیز مانند جهان های گذشته برای زنان تلخ کرده است. اگر زنی میخواهد خود را تبرئه کند باید از این دو و امثالهم بگذرد و نتایج زیان بارش را نیز بپذیرد وگرنه نباید هیچ شکایتی از گزارات تاریخی و دیدگاه های زن ستیزانه نسبت به خود داشته باشد که هر حقی مسئولیتی را نیز در کنار خود می آورد.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۱۶ مهر ۹۶

در ستایش زمان حال

تنها زمان حال اهمیت دارد.

به این علت ما به زندگی کودکیمان رشک می بریم و آن را عالی تصور می کنیم که زمان و رنج قبل تری برای آن وجود ندارد تا به آن بیاندیشیم و رنج بکشیم و اندوه آینده ای نیز در کار نمی باشد بلکه همه چیز حال است.

بیایید برای همیشه در حال زندگی کنیم تا همیشه کودک باشیم.

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

زندگی به مثابه ی مازوخیسم

چیزهای خوب را همیشه نگه دارید و هیچ وقت به آنها نرسید. همیشه در طلبشان باقی بمانید. 

امید تنها راه زنده ماندن است گرچه همراه با رنج باشد.


گزین گویه: و در نهایت از چیزهای بسیار خوب دردهای بسیار عمیق باقی می ماند.


پ.ن: متممی به مطلب رنج و ملال وبلاگ

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

اصل عدم

اصلی فلسفی در حقوق وجود دارد به نام اصل عدم. این اصل بیان می دارد که اصل، عدم هر چیزی است مگر اینکه وجودش ثابت شود. بنا بر این اصل چنانچه در وجود چیزی شک کنیم؛ حکم به عدم آن می دهیم. این اصل در دیالکتیک کاربرد بسیار دارد. اولا چنانچه کسی میخواهد چیزی را بیان یا اثبات کند؛ باید آن را با دلایل روشن اثبات نماید. در غیر این صورت آن چیز در حکم عدم و اشتباه است. ثانیا عدم دلیل نمیخواهد و کسی که می خواهد بگوید چیزی وجود دارد باید آن را اثبات نماید و نه آن کس که میگوید آن چیز وجود ندارد. برای مثال کسی که میگوید خدا وجود دارد باید آن را اثبات نماید و نه آن کس که می گوید خدا وجود ندارد. طبق این اصل در صورتی که فرد نتوانست با دلایل قاطع خدا را اثبات نماید؛ خدا وجود نخواهد داشت. البته حکم به وجود نداشتن خدا به این معنا نیست که قطعا خدا وجود ندارد -چه فرد دیگری بتواند وجود خدا را اثبات نماید و یا در کل خدایی باشد و ما نتوانیم اثباتش کنیم- بلکه شرایط زندگی دنیوی اقتضا میکند که عملمان را بر اساس آن شرایط سامان دهیم و به حکمی نیازمند باشیم که قاطع دعوا و بحث باشد.

  • محمدجواد گلشن
  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۹۶

یادداشتی بر دگردیسی در سه مرحله از کتاب چنین گفت زرتشت

دگردیسی اول:

چونان شتری در دل بیابان قدم می نهم. در پس و پیشم چیزی جز خار و شن نمی بینم. گرما بر من مستولی شده است. کو آن کسی که بر دوشم سنگین ترین ارزش ها را نهد؟ من چیزی نیستم جز سخت ترین نوع حیوان پس ای سختی ها مرا دریابید!


دگردیسی دوم:

آوخ که این بارها آنگونه نبودند که من می پنداشتم. بر خلاف ظاهرشان در باطن چیزی جز پسته هایی تهی مغز نبودند. باید می دانستم در توشه ی این مردم گوهری ناب تر از فراوان ترین نوع گوهر ها وجود ندارد! آری من از شتر بودن دست کشیدم. بارهایی چنین سبک لایق باربرانی قوی هیکل چون من نیست.

من آن شیرم که هیچ چیزی از من در امان نیست. بر ارزشهایتان تازانم. کدامتان جرئت رویارویی با من را دارید؟ 


دگردیسی سوم

روزی من شیر بودم؛ اکنون کودکم. دنیای خویش را چنان نابود کردم که دیگر هیچ چیز از آن باقی نماند. به راستی کسی که جهانش را از کف داد؛ جهانی در خویش می جوید! اکنون به یمن نابودی جهان کودکی شده ام بس خردسال. کودکی که ادعای پاکی پاکان را پاک می کند. کیست که در پاکی به پاکی وی برسد؟ جهان من چیزی جز آن نیست که خود با بهترین مصالح خواهم ساخت. خدای خویش را کشتم و خود به جای او تکیه خواهم زد.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

خودکشی

خودکشی به امید رهایی از مصائب زندگی کاری عبث و بیهوده است زیرا چنانچه ما پس از مرگ ادراک و آگاهی خود را از دست بدهیم دیگر چیزی از ما باقی نمی ماند تا شیرینی و لذت نبود زندگی را احساس کنیم لکن تحمل این وظیفه ی طاقت فرسا(خواه بدون لذت یا همراه با ملال) بسیار معقولانه تر از نبودن است.

هوشمندان را می بینم که از مرگ به زندگی گریخته اند. آنها مرگ را آزمودند و به زندگی بازگشتند. به راستی که آنان مُردند اما ادراکشان را از دست ندادند. 

  • محمدجواد گلشن
  • دوشنبه ۶ دی ۹۵

فلسفه وکالت

جام را بگیر سقراط ما وارثان سفسطه ایم...

اگر بخواهیم حقوق را اصیل بشناسیم؛ باید به زمان سوفسطاییان بازگردیم. سوفسطاییان دو سنت را بنا نهادند؛ یکی اینکه آنها نخستین کسانی بودند که در قبال تعلیم پول دریافت میکردند و دوم اینکه آنها حق را زاییده ی درک افراد می دانستند و از این رو در مقابل دریافت پول از افرادی که حق با آنها نبود دفاع می کردند و کردار آنها را حق نشان می دادند. مردم شکست خورده در دادگاه که حق با آنها بود به مرور با سوفسطاییان همراه شدند و گفتار آنها را تایید کردند. در چنین شرایطی که کوچکترین سخنی از حقیقت در میان نبود سقراط ظهور می کند و مردم را به نگرش دوباره درباره ی قوه ی تعقل دعوت میکند و اساس سوفسطاییان را بر می اندازد اما دو سنتی که آنها بنا نهادند تا به امروز ادامه دارد. وقتی به حقوق نگاه میکنیم گفتارهایی را درباره ی آن می بینیم که با اصالت آن کاملا متفاوت است. گفتارهایی از قبیل اینکه یک وکیل خوب کسی است که جانب حق را می گیرد و از حق دفاع می کند اما آیا به راستی به چنین شخصی مفهوم خوب اتلاق می شود؟ یا با توجه به اصالت کلمه وکیلی خوب است که در هر حال بتواند از موکل خود دفاع کند و او را پیروز نشان دهد؟ تعریف امروزی از وکالت کاملا با اخلاق همراه شده است. خوب در ترکیب وکیل خوب کسی را گویند که اخلاق را رعایت میکند و نه آنکه در وکالت به درجه ی بالاتری رسیده است. حقوق امروزی نیز همان است که پروتاگوراس در دو هزار و پانصد سال پیش از آن سخن می گوید. یعنی باید حقیقت گرایی،آرمان گرایی و نسبی نگری را دور انداخت. حقیقتی در جهان وجود ندارد. خود انسان است که حقیقت را بنا نهاده است. قوانین مطلق هستند. یک جرم میان دو نفر با شرایط کاملا متفاوت کیفر متفاوت ایجاد نمی کند و دولت ها کسانی هستند که به شدت از شما استقبال خواهند کرد و از نظر شغلی شما را تامین میکنند. زیرا این شمایید که ضامن بقای حکومت آنها هستید.

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۱۳ مهر ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید