۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مرگ» ثبت شده است

برای ۱۹ سالگی

با مرگ قرارداد بستیم

متاعی به هر کداممان داد

من که از همه بی‌چیز‌تر بودم

عمری دراز نصیبم شد

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

تشکیل دولت کشور

انسان های اولیه، به مانند تمامی حیوانات دیگر، نمونه ی کاملی از اراده ی حیات بودند. این غریزه ی سرکش بقا بود که انسان ها را وادار به اعمال مختلف می کرد و اراده ی انسان ها، در کم ترین حد خود قرار داشت.

با تکامل تدریجی انسان ها، نقش تفکر و اراده حالت پر رنگ تری را به خود گرفت و باعث شکل گیری اراده ای جدید به نام قدرت شد. قدرت، در واقع، حالت متکامل و متفکرانه ی اراده ی حیات پیشین بود.

انسان ها، فی ذاته طالب قدرتند. هر یک، می کوشند با راهکارهای ویژه، بر دیگری پیروز شوند. اگر انسان ها به حال خود رها شوند؛ هر یک به گرگی بدل خواهند شد که همدیگر را خواهند درید.

هیچ کس حاضر نیست در زیر یوغ انسانی دیگر قرار گیرد و از طرفی تمام انسان ها، بر حسب اراده ی بقا از مرگ هراسانند پس همه به یک قرارداد اجتماعی تن می دهند که می تواند خوی قدرت طلبی آن ها را مهار کند و نیاز های بیشتری از آنها را برطرف نماید. قراردادی که از قدرت تک تک انسان ها نشأت گرفته و موجودی جدید به نام دولت را تولید می کند. دولت، پادشاهی است که با استفاده از حربه ی مجازات، انسان ها را تسخیر می کند. 

دولت ها، قوانین، ادیان و اخلاقیات همگی اموری هستند که ما به آنها اعتبار می دهیم تا در مقابل قدرت طلبی انسان ها بایستند.

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۳ اسفند ۹۵

خودکشی

خودکشی به امید رهایی از مصائب زندگی کاری عبث و بیهوده است زیرا چنانچه ما پس از مرگ ادراک و آگاهی خود را از دست بدهیم دیگر چیزی از ما باقی نمی ماند تا شیرینی و لذت نبود زندگی را احساس کنیم لکن تحمل این وظیفه ی طاقت فرسا(خواه بدون لذت یا همراه با ملال) بسیار معقولانه تر از نبودن است.

هوشمندان را می بینم که از مرگ به زندگی گریخته اند. آنها مرگ را آزمودند و به زندگی بازگشتند. به راستی که آنان مُردند اما ادراکشان را از دست ندادند. 

  • محمدجواد گلشن
  • دوشنبه ۶ دی ۹۵

کامیابی

اﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﺯ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﺸﺖﻫﺎﯼ ﮔﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻮﺍﺯﻡ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻣﺮﮒ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ . ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﭘﺮﻫﯿﺎﻫﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺳﯿﻤﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺁﻥ ﭼﻬﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ . ﻭ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﻣﺎ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﮐﺴﯽ ﺷﮑﺴﺖ ﺑﺨﻮﺭﺩ . ﻫﻤﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮐﺎﻣﯿﺎﺏ ﺷﻮﯾﻢ، ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮﺧﯽ ﻣﮋﺩﻩ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻣﯿﺎﺑﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﻨﺪ.


بریده ای از بیانیه ی ﺷﻤﺎﺭﻩ ی 13 ﻣﯿﺮﺣﺴﯿﻦ ﻣﻮﺳﻮﯼ

  • محمدجواد گلشن
  • جمعه ۱۱ تیر ۹۵

بیست و دو

:((بیست و دو روز دیگر بیش تر زمان نداری.))

:((بیست و دو روز دیگر تمام زندگیت را می سازی.))

درست به خاطر نمی آورم این جمله ها را کی شنیدم؛ بیست و دو روز پیش یا بیست و دوسال یا بیش تر. بیست و دو روز مدام در سرم تکرار می شوند. گویا کسی می خواهد مرا از این روز و عدد برهاند.

نمی دانم در چه زمانی قرار دارم. حساب روز و ماه و حتی سال از دستم خارج شده است. دچار فراموشی شدیدی شده ام. نمی دانم در کجا قرار دارم. همه جا تاریک است. دست هایم را نگاه می کنم. لبریز از سیاهی است. تاریک تر از اطراف دیده می شوند.انگار هیچ چیز وجود ندارد؛ نه من و نه هیچ چیز دیگر. سیاهی همه جا را احاطه کرده است. هراسان می شوم.

صدایی از دوردست به گوشم می رسد. مرا می خواند. هر لحظه آرام تر می شود. گویی فقط آن صدا است که می توان احساسش کرد. با قدم هایی آهسته به سمت آن می روم. صدا نزدیک و نزدیک تر می شود. به جایی می رسم که صدا را در زیر پاهایم احساس می کنم. چیزی نمی بینم. فقط سیاهی دیده می شود. صدا به شدت آهسته شده است. می دانم می خواهد با من حرف بزند. نمی فهمم به چه زبانی صحبت می کند. می نشینم. سرم را پایین می آورم. با دقت گوش می دهم. انگار دو صدا شنیده می شود. احساس می کنم صدا ها را قبلا شنیده ام. چشم هایم را می گیرم و فشار می دهم. صداهایی از درون مغزم رد می شوند. ناگاه به خاطر می آورم. پدرم را به یاد می آورم. او را صدا می زنم.صدایی جوابم را نمی دهد. خواهرم در کنارش است. او نیز دیگر حرفی به لب نمی آورد. می خواهم آنها را در آغوش بگیرم ولی نمی توانم لمسشان کنم. چشم هایم را می بندم. چشم هایم خیس می شوند.

ناگهان خود را درون اتاقم می بینم. پدر و خواهرم ایستاده مرا می نگرند. اشکم را پاک می کنم.اشک های آن دو سرازیر می شود. هردو مرا صدا می زنند. توان جوابگویی ندارم. پدرم سرش را بر روی سرم می گذارد و گریه اش بلند تر می شود. نمی توانم برخیزم. نگاهم به کتاب هایم می افتد که دور مرا احاطه کرده اند و مرا از سطح زمین بالاتر برده اند. آنها را به شکل تابوت می بینم. کاغذی بر روی دیوار اتاقم چسبیده که عدد بیست و دو با خط قرمزی که دورش کشیده شده نمایان تر است. کاغذهایی بر روی زمین افتاده که اعداد را پشت سر هم ردیف کرده اند.

چشم هایم را دوباره می بندم. همه جا سیاه می شود.

  • محمدجواد گلشن
  • پنجشنبه ۳ تیر ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید