۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چنین گفت زرتشت» ثبت شده است

خدا مرده است

خدایان کهن مدتی پیش مرده اند و در حقیقت این یک مرگ خوب و لذت بخش برای خدایان بود! 

مرگ آنها چنان نبود که تا صبحدم جان بکنند؛ چنین سخنی دروغ است!

برعکس آنها یکدفعه سر به خنده دادند و چندان خندیدند که مردند!

این هنگامی بود که یکی از خدایان سخنی کفر آمیز گفت: فقط یک خدا بیش نیست! تو نباید در برابر من خدای دیگری داشته باشی.

بدین سان یک صورت تقلیدی خدا، یک خدای حسود، خود را فراموش کرد.

و تمام خدایان شروع به خنده کردند و کرسی های خود را تکان دادند و فریاد زدند: پس معنی خدایی این نیست که خدایانی وجود دارند؛ بلکه این است که خدایی وجود ندارد؟

هر که گوش دارد بشنود.

چنین گفت زرتشت


''خدا مرده است!'' این گفته ی نیچه به این معنا نیست که خدایی در واقعیت وجود داشته و اکنون مرده است. در واقع اصلا خدایی نبوده است که بمیرد. خدا در ذهن انسان ها با ویژگی هایی خاص متولد شده است و حال با تغییر آن ویژگی ها ناگزیر مرده است. مثل این می ماند که انسان در دوره ای تاریخی از کالسکه و اسب برای رفت و آمد استفاده می کرده و اکنون با ساخت ماشین آن کالسکه دیگر نیازی را برطرف نمی کند پس می میرد. خدا نیز در دوره ای تاریخی بنا بر نیاز بشر به وجود می آید و در ادامه با پیش آمدن شرایطی که با مسائل مربوط به دین و خدا در تناقض است و در نتیجه ظهور ابر انسان می میرد و دیگر نیازی به وجودش احساس نمی شود.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

ستایشی بر کتاب چنین گفت زرتشت

ای اهل شریعت!

به پاس تمامی ناسپاسی هایتان نسبت به تفکر زمینی و به نشانه ی نسخ معجزه ی گرانقدرتان؛ اینک از تحفه ای شگرف با شما سخن می گویم! این پاداش نه طبق گفتارتان یک سوره بلکه گنجینه ای بس فراتر از آن چیزی است که تمامش میخوانید! در شگفت خود دیوانه خواهید شد اگر زمینیش بینید! ای نه گویان زمینی در رویاروییش ایمانتان را سخت لغزنده می بینم. ترسم روزی از آسمان بر سرتان ندا سر دهند: کای طالبان آسمان! اینک خدایان به گرامی داشت این کتاب زمین را می پرستند!

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

یادداشتی بر دگردیسی در سه مرحله از کتاب چنین گفت زرتشت

دگردیسی اول:

چونان شتری در دل بیابان قدم می نهم. در پس و پیشم چیزی جز خار و شن نمی بینم. گرما بر من مستولی شده است. کو آن کسی که بر دوشم سنگین ترین ارزش ها را نهد؟ من چیزی نیستم جز سخت ترین نوع حیوان پس ای سختی ها مرا دریابید!


دگردیسی دوم:

آوخ که این بارها آنگونه نبودند که من می پنداشتم. بر خلاف ظاهرشان در باطن چیزی جز پسته هایی تهی مغز نبودند. باید می دانستم در توشه ی این مردم گوهری ناب تر از فراوان ترین نوع گوهر ها وجود ندارد! آری من از شتر بودن دست کشیدم. بارهایی چنین سبک لایق باربرانی قوی هیکل چون من نیست.

من آن شیرم که هیچ چیزی از من در امان نیست. بر ارزشهایتان تازانم. کدامتان جرئت رویارویی با من را دارید؟ 


دگردیسی سوم

روزی من شیر بودم؛ اکنون کودکم. دنیای خویش را چنان نابود کردم که دیگر هیچ چیز از آن باقی نماند. به راستی کسی که جهانش را از کف داد؛ جهانی در خویش می جوید! اکنون به یمن نابودی جهان کودکی شده ام بس خردسال. کودکی که ادعای پاکی پاکان را پاک می کند. کیست که در پاکی به پاکی وی برسد؟ جهان من چیزی جز آن نیست که خود با بهترین مصالح خواهم ساخت. خدای خویش را کشتم و خود به جای او تکیه خواهم زد.

  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید