۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کلمه» ثبت شده است

کلمه

رابطه ی قلم با اندیشه ، رابطه ی عصا است با راه رفتن، اما بدون عصا راحت‌تر می‌توان گام برداشت، و آنگاه که قلمی در دست نیست نیز بهتر می‌توان اندیشید. مردِ تنها آن زمان که فرسودن آغاز می‌کند تمایلی به دست بردن به عصا و قلمش می‌یابد.

آرتور شوپنهاور

در باب نویسندگی و سبک


به کلمه پناه می بریم از حجم انبوه وحشت روز های سپری شده‌مان.

کلمه مسکنی است که کوچک تر میکند آنچه را که به تلخی گذشته است و و بزرگ تر آنچه را که به خوشی.

 اولی را با جدا کردن غم از حالت پایدار ذهنی و پیوست کردنش به حالت شکننده تر کلمه و دومی را با جدا کردن لذت از موهومات و پیوست کردنش به حالت کلمه و پایدارتر کردن آن.

  • محمدجواد گلشن
  • سه شنبه ۸ فروردين ۹۶

جادوی کلمات

.

ندارد طاقت بند گران بال پریزادان 

بر آن اندام نازک رحم کن بند قبا بگشا

بعضی از کلمه ها هستند که بار معنایی و خیال انگیزی خیلی عجیبی دارند. می شود گفت وقتی به کار گرفته می شوند؛ تمامی بار شعر را بر دوش خود حمل می کنند؛ یعنی آن کلمه یک طرف؛کل بیت یک طرف. وقتی به آن کلمه میرسیم تمام هیجان و احساس خود را برای خوانش آن کلمه خرج میکنیم تا به بهترین شکل ادا شود و تمام شور خود را موقع خواندن آن به بیرون میریزیم و احتمالا حرکاتی از خود نشان میدهیم که به همه اعلام کنیم ما دیوانه شده ایم و دست ها را مشت می کنیم و نمی دانیم چه افسونی در این یک کلمه قرار دارد. برای مثال در این بیت از صائب وقتی به کلمه ی "رحم کن" میرسیم چنان آن را با مکث و حوصله می خوانیم که گویا جز آن چیزی نبوده است. در جایی که عاشق با یک خواهش ملتمسانه خواهان این است که معشوق، هم کاری کند که بر اندام خود رحم آورد و به آنها آسیب نزند (گویا لباس برای او مثل یک تیغ برنده است) و هم در پس پرده می خواهد به خواست خود برسد و نفع خود را کسب کند. نمیدانم ولی آیا اگر واژه ی دیگری به غیر از "رحم کن" استفاده می شد چنین افسونی را داشت؟

  • محمدجواد گلشن
  • پنجشنبه ۶ خرداد ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید