۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کنکور» ثبت شده است

بیست و دو

:((بیست و دو روز دیگر بیش تر زمان نداری.))

:((بیست و دو روز دیگر تمام زندگیت را می سازی.))

درست به خاطر نمی آورم این جمله ها را کی شنیدم؛ بیست و دو روز پیش یا بیست و دوسال یا بیش تر. بیست و دو روز مدام در سرم تکرار می شوند. گویا کسی می خواهد مرا از این روز و عدد برهاند.

نمی دانم در چه زمانی قرار دارم. حساب روز و ماه و حتی سال از دستم خارج شده است. دچار فراموشی شدیدی شده ام. نمی دانم در کجا قرار دارم. همه جا تاریک است. دست هایم را نگاه می کنم. لبریز از سیاهی است. تاریک تر از اطراف دیده می شوند.انگار هیچ چیز وجود ندارد؛ نه من و نه هیچ چیز دیگر. سیاهی همه جا را احاطه کرده است. هراسان می شوم.

صدایی از دوردست به گوشم می رسد. مرا می خواند. هر لحظه آرام تر می شود. گویی فقط آن صدا است که می توان احساسش کرد. با قدم هایی آهسته به سمت آن می روم. صدا نزدیک و نزدیک تر می شود. به جایی می رسم که صدا را در زیر پاهایم احساس می کنم. چیزی نمی بینم. فقط سیاهی دیده می شود. صدا به شدت آهسته شده است. می دانم می خواهد با من حرف بزند. نمی فهمم به چه زبانی صحبت می کند. می نشینم. سرم را پایین می آورم. با دقت گوش می دهم. انگار دو صدا شنیده می شود. احساس می کنم صدا ها را قبلا شنیده ام. چشم هایم را می گیرم و فشار می دهم. صداهایی از درون مغزم رد می شوند. ناگاه به خاطر می آورم. پدرم را به یاد می آورم. او را صدا می زنم.صدایی جوابم را نمی دهد. خواهرم در کنارش است. او نیز دیگر حرفی به لب نمی آورد. می خواهم آنها را در آغوش بگیرم ولی نمی توانم لمسشان کنم. چشم هایم را می بندم. چشم هایم خیس می شوند.

ناگهان خود را درون اتاقم می بینم. پدر و خواهرم ایستاده مرا می نگرند. اشکم را پاک می کنم.اشک های آن دو سرازیر می شود. هردو مرا صدا می زنند. توان جوابگویی ندارم. پدرم سرش را بر روی سرم می گذارد و گریه اش بلند تر می شود. نمی توانم برخیزم. نگاهم به کتاب هایم می افتد که دور مرا احاطه کرده اند و مرا از سطح زمین بالاتر برده اند. آنها را به شکل تابوت می بینم. کاغذی بر روی دیوار اتاقم چسبیده که عدد بیست و دو با خط قرمزی که دورش کشیده شده نمایان تر است. کاغذهایی بر روی زمین افتاده که اعداد را پشت سر هم ردیف کرده اند.

چشم هایم را دوباره می بندم. همه جا سیاه می شود.

  • محمدجواد گلشن
  • پنجشنبه ۳ تیر ۹۵

دالان نظام

.
نمی دانم به کدام سمت پیش میروم. روزی بود که از هرچه دورویی و نفاق متنفر بودم؛ اما حال حتی به این فکر میکنم که خودمو به چه شکلی دربیارم که حداقل دانشگاه امام صادقی چیزی قبول بشم. روزی بود که از هرچه ادم پول پرست حالم به هم می خورد؛ چون فکر میکردم در زندگی ارزش های خیلی مهمتری از پول هم وجود دارد؛ هرچند هیچ کس به ان عقیده ای نداشته باشد؛ هر چند همه به من بگویند :خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؛ اما الان خودم را گم کردم.واقعا دیگر نمیدانم کدام درست است و کدام غلط. گاهی با خودم فکر میکنم:کی گفته پول بده؟ پول میتونه به ادم همه چیز بده و بعد با خودم حرف میزنم که احمق نشو.فقط مونده تو یه ادم پول پرست بشی؛ اونوقت،اقلیتی که صمیمانه باهاشون موافقی دربارت چی میگن؟ سرم گیج میشود و چشمهایم را میگیرم و فشار میدهم. با خود میگویم که اصلا گور بابای بقیه. مهم خودمم که میخوام چی بشم. هیچ کس نمیتونه منو تعریف کنه. من توی هیچ هنجاری نمیگنجم. هر روز این چرخه در ذهنم تکرار میشود و دست اخر هم گناهش را به گردن کنکور می اندازم که اگر نبود این بدبختی ها سراغ من نمیومد. گاهی با خود فکر میکنم: کاش من توی زمان انسان های نخستین به دنیا میومدم. اینجوری دیگه حداقل درد تکنولوژی و علمو نداشتم و این نظرم را گسترده و به این فکر میکنم که کاش تمام انسان ها همراه با انقراض دایناسورها منقرض میشدن. کاش دیگه هیچ کس هیچ بچه ای به دنیا نیاره تا ما نسل اخر ادم های روی زمین باشیم. این روزها دلم برای اصلم خیلی تنگ شده. دلم برای ادبیات خیلی تنگ شده. نمیدانم چه بلایی دارد سر من می اید ولی فقط این را میدانم که باید ادبیات را دو دستی بگیرم و نگذارم فرار کند. شاید فقط او در این دنیای لعنتی بتواند به من کمک کند.
  • محمدجواد گلشن
  • يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۵
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید