شب نامه ها

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم. اگر به خانه ی من آمدی؛ برای من، ای مهربان، چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم!

شب نامه ها

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم. اگر به خانه ی من آمدی؛ برای من، ای مهربان، چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم!

شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

احمد شاملو

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

آریستوکراسی را دو حالت مختلف معنی کرده اند: حکومت اشراف و حکومت نخبگان.
در حکومت اشراف به صرف زاده شدن و تعلق به طبقه ی بالای جامعه حق حکومت بر سایر طبقات به وجود می آید و حکومت اشراف نیز موروثی می باشد. در انتقاد از این نوع حکومت میتوان بسیار سخن گفت و اصلا به نظر میرسد که نیازی به انتقاد نیست چرا که این شکل حکومت دارای طرفداری نمیباشد(مگر احتمالا خود اشراف!) چنانچه حکومت اشراف و طبقات ناشی از آن در جهان منقرض شده و به تاریخ پیوسته است.
حکومت نخبگان به معنای حکومت آن دسته از افراد جامعه که از نظر دانایی بر سایر افراد برتری دارند؛ می باشد و بر خلاف حکومت اشراف این نوع حکومت اولا موروثی نیست و ثانیا حاکم بودن و یا نبودن به صورت جبری بر افراد تحمیل نمیشود پس هر انسانی می تواند با کسب دانایی لازم فرصت حکومت را به دست بیاورد. 
این حکومت را میتوان به سه شکل متفاوت اجرا کرد:
۱. اینکه بیاییم نوعی استبداد را در این سیستم پیاده کنیم و بیان کنیم که عده ای نخبه در سیستم حق حکومت داشته باشند و خود آنها نیز حاکمان بعدی را بر اساس دانایی تعیین کنند.
انتقاد وارد بر این شیوه استبدادی است که در حکومت ایجاد میشود.
۲. خود مردم نخبگان جامعه را انتخاب کنند.
انتقاد: فلسفه ی حکومت آریستوکراسی در این است که تفاوتی میان قشر نخبه و عامی گذاشته شود و اصولا قشر عامی در این نوع حکومت صلاحیتی در خود ندارد که بتواند حاکمی که ارجح از وی است را انتخاب کند و به نوعی این انتخاب، تعارض به وجود می آورد و گذشته از آن انتخاب اکثریت جامعه در اکثر موارد به دلیل ناآگاه بودن آنها انتخابی نادرست می باشد اما این در غیر از موردی است که سواد اجتماعی در جامعه ای رونق دارد و مردمی آگاه در سرزمینی زندگی میکنند که از سرانه ی مطالعه ای بالایی برخوردارند.
۳. نخبگان جامعه، حاکمان جامعه را انتخاب کنند.
در این شیوه از حکومت دیگر انتقادی که به شیوه ی دوم میشود وجود ندارد و از طرفی انتقادی که به شیوه ی اول می شود نیز وجود نخواهد داشت به این دلیل که نخبگان جامعه از خود جامعه هستند و هر شخصی میتواند با تلاشش به این شایستگی دست پیدا کند تا صاحب حق رای و حکومت شود.
اما مشکل اصلی در چنین حکومتی تعیین معیار برای نخبه بودن است که من فکر میکنم اساسا ساده و عملی ترین راه برای این مهم مدرک گرایی در این زمینه می باشد. به این صورت که بگوییم مدرک داران علوم مرتبط با حکومت داری که میتواند علم سیاست، حقوق، اقتصاد، فلسفه و جامعه شناسی را در بر بگیرد به طریق اولی و دیگر علوم مورد نیاز جامعه میتوانند رای دهند و یا برای شرکت در انتخابات نامزد شوند. از طرفی به این علت که شاید نامزدین حکومت داری از شمار معینی عبور کنند و در رای گیری بین آنها مشکلاتی به وجود آید میتوان احزابی در کشور به وجود آورد و تعیین کرد که تنها عده ی معینی از هر حزب میتوانند نامزد انتخابات شوند. این اقدام علاوه بر اینکه مشکلات تعدد نامزدین انتخاباتی را از بین می برد میتواند ایجاد آزادی های سیاسی در جامعه کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۸ ، ۰۲:۵۹
محمدجواد گلشن

فیلم میزبان (۲۰۰۶)، فیلمی در ژانر علمی-تخیلی و سینمای وحشت با درون مایه های طنز است. این اثر بیش از همه چیز نقدی است به سیاست های آمریکایی در قبال کره ی جنوبی و در گام بعدی نقدی اجتماعی بر فرهنگ داخلی کره ی جنوبی. فیلم انگل که به تازگی منتشر شده در واقع ارجاعی است به این فیلم فیلمساز چه از نظر اسمی که یکی نام میزبان (آمریکا) که یک هیولا است گرفته است و دیگری انگل (کره) که در بدن میزبان زندگی میکند و چه از نظر موضوع فیلم ها که در هر دو به سیاست آمریکایی تاخته می شود. در ابتدای فیلم، سه سکانس برای آماده کردن ذهن مخاطب جهت ورود به داستان اصلی فیلم نمایش داده می شود.

در سکانس اول، یک آزمایشگاه مواد شیمیایی در داخل کشور کره ی جنوبی را مشاهده میکنیم که رییس این آزمایشگاه که فردی آمریکایی است به زیردست کره ای خود دستور می دهد که مواد شیمیایی خاصی را که ما بعدا متوجه می شویم موادی است که جهت کشتار در جنگها توسط آمریکا استفاده میشده است به رودخانه ی هان که در حقیقت می تواند نماد زایندگی کشور کره ی جنوبی نیز باشد؛ ریخته که همین عامل سبب ایجاد آسیب های زیست محیطی و ایجاد نوعی جهش ژنتیکی طی سالها در جانوران آن رودخانه میشود.

در سکانس دوم، دو ماهیگیر در رودخانه در حال ماهیگیری هستند که یکی از آنها با ماهی عجیب و زشتی که دارای پاهای زیادی است که میتواند استعاره ای از قدرت حرکت و نفوذ آمریکا در کشور های جهان باشد مواجه میشود و پس از گاز گرفتن انگشت یکی از ماهیگیرها، آن ماهی در رودخانه رها میشود.

در سکانس سوم که به نوعی هشدار به مخاطب پیش از شروع داستان اصلی فیلم نیز می باشد؛ یک کره ای در کنار پل رودخانه ی هان قصد خودکشی دارد. در زمانی که عده ای دیگر میخواهند او را از این اقدام منصرف کنند؛ وی به آنها در مورد وجود موجودی در رودخانه ی هان هشدار میدهد و پس از بی اعتنایی و چشم بستن آن عده در قبال موجود داخل رودخانه آن شخص به درون رودخانه می پرد و خود را می کشد. انگار آن شخص میخواهد بیان کند که ای مردم کره، چشم های خود را بر سیاست های آمریکا باز کنید و هنگامی که به بی نتیجه بودن سخن خود پی میبرد با نا امیدی دست به خودکشی میزند.

شروع داستان اصلی فیلم در یک دکه ی أغذیه فروشی در کنار رودخانه ی هان می باشد. جایی که یک پدر بزرگ، پدر و دختر در آن دکه مشغول کار و زندگی اند. در واقع فیلمساز میخواهد از سه نسل سنی متفاوت در کره ی جنوبی در فیلمش سخن به میان آورد. نسل کهن این کشور که در واقع نقش هدایت کننده دارد چنانچه در فیلم هم پدربزرگ این نقش را در قبال کشتن هیولا بر عهده دارد. نسل جوانی که اگر چه بعضا دچار برخی کاستی ها است ولی در حقیقت اوست که کشنده ی هیولا است چنانچه در فیلم نیز پدر دچار نوعی مشکلات رفتاری است ولی ذره ای در پیدا کردن دختر و تلاش جهت نجات او و در نهایت ضربه ی آخر بر پیکر هیولا کوتاه نمی آید و بالاخره نسل نوجوانی که به زودی کشور را در دست خواهد گرفت و طعمه ی اصلی هیولا نیز می باشد.

در ابتدای فیلم پدر بزرگ از دست پسرش عصبانی است چرا که وی هنگامی که میخواسته غذای ماهی مشتری را برای او ببرد تعدادی از پاهای آن ماهی را خورده است و پدر بزرگ بر او خرده میگیرد که چگونه متوجه نشده که پاهای ماهی لذید ترین قسمت گوشت آن ماهی به خصوص هستند و مشتری قطعا موضوع کاستی غذای خود را خواهد فهمید. در جایی دیگر از فیلم نیز پدر بزرگ به خانواده اش که در راه کشتن هیولا هستند اشاره می کند که به پاهای هیولا شلیک کنند گویا پاهای هیولاست که اگر از بین برود قدرت تحرک هیولا نیز از بین خواهد رفت. 

هنگامی که پسر با یک غذای اضافه با هدف عذرخواهی از مشتری راهی اقامتگاه او در کنار رودخانه می شود؛ وی و سایر افراد حاضر در کنار رودخانه با صحنه ی عجیب هیولایی در داخل رودخانه مواجه میشوند. در کمال تعجب پسر یک آبجوی معروف تولید داخل این کشور با مارک Hite را داخل رودخانه می اندازد و هیولا آن را می بلعد ولی در قبال غذاهایی که سایر افراد به درون رودخانه می اندازند بی تفاوت ظاهر می شود گویا فیلمساز می خواهد اشاره کند که هدف این هیولا در واقع حمله به صنعت های داخلی کره ی جنوبی می باشد و نه آن چه به ظاهر در هدف ارتباط با اینگونه کشورها بیان میکند.

پس از این واقعه هیولا به مردم اطراف رودخانه حمله ور میشود و پسر و یک سرباز آمریکایی در جهت نجات جان مردم و کشتن هیولا بر می آیند. فیلمساز با نگاهی طنز این واقعه را دنبال میکند. در جایی که رفتار سرباز آمریکایی که به نوعی نماد دولت آمریکاست با رفتار آن پسر که دارای مشکلات رفتاری خاصی نیز می باشد مقایسه میشود. سرباز آمریکایی در قبال حمله ی این هیولا بسیار خوش بین می نماید و رفتارهایی انجام می دهد که گویا نه با یک هیولا بلکه با یک بازیچه طرف است. در مقابل پسر بسیار تیزبین و مردم دوست است و رفتارهایش بیش از آن چیزی است که از شخصیتش بر می آید. فیلمساز در اینجا میخواهد بیان کند که در قبال حل یک مشکل مردم خود یک کشور بسیار بهتر از پس حل آن بر می آیند تا بیگانگانی که اساس رفتارهایشان بر نفع شخصی استوار است اما دردِ قضیه در آن جاست که سرباز آمریکایی با وجود تمام کاستی هایش در مواجهه با مشکل دستش قطع میشود و به یک بیماری که هیولا حامل و میزبان آن بوده است دچار میشود و به نوعی او از طرف رسانه ی داخلی کره به عنوان قهرمان انتخاب می شود در حالی که قهرمان اصلی نه دولت آمریکا بلکه مردم خود کره هستند.

در ادامه ی حمله ی هیولا به مردم، هیولا دختر آن پدر را به درون رودخانه میبرد و در حالی که اعضای خانواده معتقدند که دختر کشته شده است؛ دختر با موبایلی با پدر تماس حاصل میکند و از زنده بودن خود در گوشه ای از فاضلاب رودخانه خبر میدهد. حال آن خانواده (پس از مرگ ظاهری دختر، عمو و عمه اش نیز به خانواده اضاف میشوند.)  که به علت تماس با هیولا به سبب مشکوک بودن به ابتلای بیماری در قرنطینه هستند با پلیس در مورد این واقعه صحبت میکنند اما پلیس حرفهای آنها را بر مشکل روانی پدر تعبیر کرده و از نجات دختر خودداری میکنند. به این علت خانواده از حصار قرنطینه میگریزند و به دنبال دختر میگردند.

دختر در قسمتی از فاضلاب رودخانه گرفتار هیولاست و راه فراری ندارد تا اینکه دو برادر که پدر و مادر خود را از دست داده اند و در فقر به سر می برند توسط هیولا به آن فاضلاب برده میشوند. برادر بزرگتر جان خود را از دست میدهد و برادر کوچکتر با دختر جهت نجات از آن فاضلاب همکاری میکند.

پلیس برای دستگیری آن خانواده ی فراری جایزه تعیین میکند و اینجاست که نقد اساسی فیلمساز بر فرهنگ داخلی کره آغاز میشود. اشخاصی برای به دست آوردن جایزه به دنبال آن خانواده میگردند و پدر خانواده دوباره دستگیر میشود و در آزمایشگاه بر روی او آزمایشات مختلفی انجام میگیرد. وی در آنجا با دکتر آمریکایی مواجه میشود که چشم هایش مشکل دارد گویا آمریکا قرار نیست حقیقت را ببیند. پدر به طور پنهانی از زبان آن دکتر متوجه میشود که عامل ایجاد آن هیولا مواد شیمیایی بوده که در جنگ توسط آمریکا جهت کشتار استفاده میشده و همین مواد سبب ایجاد بیماری در آن هیولا شده که حامل آن است و میتواند آن را به دیگران منتقل کند. از طرفی آمریکا اجازه نخواهد داد تا پادزهر این بیماری به کره ی جنوبی منتقل شود. پدر پس از آگاهی از اصل قضیه دوباره فرار میکند و با سایر اعضای خانواده به جز پدر که توسط هیولا کشته شده به دنبال دخترش میگردد.

در پایان فیلم اعتراضاتی توسط مردم در اطراف دریاچه در حمایت از پدر که به ناحق توسط پلیس در قرنطینه است شکل میگیرد و از طرفی نیز هیولا که متوجه ی زنده بودن دختر و دوستش میشود آنها را می بلعد. در سکانسی اعضای خانواده با همکاری هم هیولا را میکشند اما دختر خانواده مرده است و پسر که همراه دختر بوده است جایگزین دختر برای پدر میشود. این جایگزینی به نوعی در انتهای فیلم انگل نیز مشاهده میشود جایی که پدر خانواده ی فقیر جایگزین مرد فقیر دیگری در خانه ی مجلل میشود و در آن خانه به طور مخفیانه ادامه ی حیات میدهد.

در سکانس انتهایی پدر به همراه پسر در دکه ی اغذیه فروشی اش است منتها دیگر خبری از آن پدر با مشکلات خاص رفتاری گذشته وجود ندارد بلکه شخص محتاطی جایگزین او شده است که با تفنگ از رودخانه ی هان مواظبت میکند مبادا هیولایی نو از دل این رودخانه بیرون آید. هم چنین در انتهای فیلم حمله ای نیز توسط فیلمساز به رسانه انجام میشود و در حالی که تلویزیون موجود در دکه ی پدر در حال پخش گزارشی از حادثه ی به وقوع پیوسته است؛ پدر با پایش تلویزیون را خاموش میکند انگار حتی چنین رسانه ای ارزش استفاده از کنترل و یا انگشت برای خاموش کردن آن نیز ندارد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۸ ، ۱۹:۰۷
محمدجواد گلشن

فیلم انگل از آن دست فیلم های همه چیز تمامی است که نمی توان بر آن ایرادی گرفت. از فیلنامه ی قوی که ناشی از یک دغدغه ی جهانی یعنی سرمایه داری است گرفته تا کارگردانی بی نظیر و بازیگری های خوب.

انگل پیش از همه چیز مخاطب را با تلفیق ژانر های گوناگون آن هم به بهترین نحو مسحور خویش می کند به گونه ای که نمیتوان به قطعیت گفت که چه ژانری بر این فیلم حکمفرماست. آنچه مسلم می نماید انگل پیش از همه یک تراژدی با چاشنی کمدی است. یک تراژدی در حیطه ی جهانی با موضوع پول و مصیبت های ناشی از آن. 

داستان فیلم در مورد خانواده ی فقیری است که در یک نظام سرمایه داری قرار دارند اما نمیخواهند وارد عرصه ی رقابت آن شوند و به نحوی همانگونه که از اسم فیلم بر می آید مانند یک انگل در این جامعه هستند که معاش خود را از دیگران و به واسطه ی آنان انجام می دهند گو اینکه نه فقط آنها بلکه تمامی قشر پرولتاریا در مقابل بورژواها مانند یک انگل هستند که از پول آنها تغذیه می کنند. سکانس های ابتدایی فیلم در یک خانه ی زیرزمینی شکل گرفته است که نشان می دهد چگونه سیستم سرمایه داری می تواند انسان ها را تا مرز زندگی حیوانی ببرد و از این افراد حیواناتی مطیع و کارگر بسازد. این عملکرد سیستم به خوبی از برخی نمادهای در فیلم عیان است چه آنجا که پدر خانواده یک پشه را از روی میز میزند و دور میکند و یا آنجا که یک نفر مست جلوی پنجره ی زیرزمینشان می شاشد و بالا می آورد و یا جایی که به علت رایگان بودن یک ضد عفونی کننده پدر اجازه نمیدهد که پنجره ی خانه بسته شود و آن ماده ی شیمیایی ضد عفونی کننده در میان سرفه های بی امان خانواده فضای خانه را پر میکند و حتی آنجا که پدر از روی یک ویدیوی راهنما برای سرعت بخشیدن به کار خود تمامی جعبه های پیتزا را که برای عرضه به یک پیتزا فروشی آماده میشدند اشتباه درست میکند.

در این هیاهو یک روز دوستِ پسر این خانواده شغل معلمی زبان که خودش برای دختر خانواده ای ثروتمند انجام میداده است را به پسر پیشنهاد میکند و پسر با جعل مدرک معلم زبان آن دختر میشود. کم کم دیگر اعضای خانواده نیز به شغل های واهی برای این خانواده در می آیند و آن شغل ها را از دارندگان قبلیشان با نیرنگ و فریب می ربایند و زمانی که صاحب خانه بیرون است همگی در خانه اش جمع میشوند و مهمانی میگیرند غافل از اینکه پیشخدمتکار قبلی و همسرش نیز مانند آنها به صورت انگل وار در آن خانه زندگی میکرده اند؛ به قول سعدی'' که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست.'' و این سوختگان در واقع همان رنج بران این سیستم هستند. در این زمان است که رقابتی سهمناک در سیستم سرمایه داری شکل میگیرد و برای تامین پول و سود شخصی، پرولتاریا حاضر میشوند زندگی و شغل دیگران را بر هم زنند. این قساوت در حق دیگران در سکانسی به اوج خود میرسد که پیشخدمتکار قبلی از کلاهبرداری این خانواده مطلع میشود و در حالی که از آنها فیلم تهیه کرده است برای عدم نشرش آنها را با شیوه ای خنده دار کنار هم نشانده در حالی که دست هایشان را بالا گرفته اند و شوهرش را رهبر کره ی شمالی(کیم جونگ اون) میداند که میتواند فرمان دهد تا بمب های اتم را بر سر آن خانواده فرو ریزد و فیلمشان را برای خانواده ی بورژوا ارسال کند.

فیلم به خوبی تقابل بورژوازی و پرولتاریا را نشان میدهد و اگر پوستر فیلم را دیده باشید بر چشمان خانواده ی فقیر یا همان پرولتاریا نوار مشکی و چشمان خانواده ی ثروتمند را نواری سفید پوشانده است که میتوان از آن تعبیری به عنوان جرایم یقه سفید و سیاه کرد که مختص این دو قشر است. در یکی از سکانس های فیلم حول این تقابل هنگامی که زوج بورژوا مشغول عشق بازی هستند خانواده ی فقیر فیلم برای جلوگیری از لو رفتنشان در زیر یک میز قرار گرفته اند و آنجا فیلم به اوج خود میرسد که پرولتاریا یکی یکی دور از چشمان بورژوا در حال خروج از زیر میز هستند تا هنگامی که خانواده ی ثروتمند بیدار میشوند پدر خانواده ی فقیر مانند یک سوسک در کنار میز دراز کشیده و تکان نمیخورد تا مبادا رازش عیان شود. هم چنین در اواخر فیلم هنگامی که تعدادی قتل به وقوع میپیوندد به خوبی اثر طبقه ی بورژوا بر شکل گیری جرم در طبقه ی پرولتاریا نشان داده میشود و این کارد تیز پدر پرولتاریا است که نه قاتل دخترش را هدف میگیرد بلکه بر قلب پدر بورژوا فرود می آید گویی که برای یک پرولتاریا علت اصلی بدبختیش در دستان بورژوا است و بالعکس برای بورژوا، پرولتاریا همگی از یک قماشند و در هر کجا که باشند بوی چرک و کثافت میدهند.

در انتهای فیلم پدر پرولتاریا جای هم نوع پرولتاریای خود را در آن خانه میگیرد و انگار این انگلیت تا ابد برای این قشر وجود دارد و پسر این پدر که امیدوار است روزی با توسل به سنگ آتشفشانی که دوستش به او سپرده و برای به دست آوردن ثروت خوش یمن است آن خانه را خریداری کرده غافل از آن که همان سنگ بلای جان او و امثال او می باشد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۸ ، ۱۹:۳۴
محمدجواد گلشن

یکی از اساسی ترین مشکلاتی که انسان ها به واسطه ی زندگی در اجتماع گریبانگیر آن می شوند برچسب زدن افراد مختلف به روی آن ها است. برچسب زدن فرایندی است که طی آن افرادی که تعریف کننده ی قانون، دین، اخلاق و در یک کلمه فرهنگ جامعه اند بر روی اشخاص می زنند تا منحرفین از این تعاریف را مجازات کنند. برای مثال به کسی که عقاید دینی را قبول ندارد برچسب مرتد زده می شود و یا کسی که چیزی را از دیگری می رباید به او دزد اطلاق می شود. تمامی برچسب هایی که بر روی افراد زده میشود از طرف شخص قوی تر اعمال می شود و چنانچه شخص قوی تر فردی منصف و حق نگر نباشد؛ چه بسا به تولید برچسب هایی بپردازد که نشان دهنده ی حقیقت موضوع نیست و سبب شود این برچسب همگانی شود و دیگران نیز از این برچسب غلط بر علیه اشخاص استفاده کنند و جامعه پر از برچسب هایی شود که افراد را مجرم، مرتد، گناهکار و ضد فرهنگ می نامد و افراد نیز ناچار بنا بر جبر جامعه به این نتیجه برسند که آنها واقعا کج رو هستند و باید اصلاح شوند و یا از اصلاح خود نا امید شده؛ برچسب خویش را می پذیرند و عمل کجروانه ی خود را تشدید می کنند. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۷ ، ۱۰:۲۷
محمدجواد گلشن

قبل از هر چیز باید دید که حقیقت چیست؟

دو مفهوم واقعیت و حقیقت وجود دارند که از یکدیگر منفک هستند. واقعیت یک امر بیرونی است که حقیقت در آن حلول می کند و به وسیله ی آن خود را نشان می دهد. بر عکس حقیقت یک امر درونی است که ذات و ماهیت واقعیت را نشان می دهد. معمولا یک واقعیت وجود دارد و همه درباره ی آن متفق القول هستند اما حقیقت های گوناگونی درباره ی یک واقعیت وجود دارد و هیچ اتفاق نظری وجود ندارد. برای مثال تقریبا همه متفق القول هستند که در سالی خاص شخصی به اسم حسین با یزید جنگید و خود و تمام نزدیکانش کشته شدند. این مثال یک واقعیت است. درباره ی این واقعیت تعداد زیادی حقیقت وجود دارد. مثلا اگر بگوییم امام حسین در سالی خاص برابر لشکر جبار یزید کافر برای برپا کردن اسلام قیام کرد و به شهادت رسید یک حقیقت را گفته ایم و می توان حقیقت های دیگری نیز در این رابطه بیان کرد.

سوالی که در اینجا باید جواب داد اینست که پس کدام حقیقت صحیح است؟

در پاسخ باید بگویم که در مورد واقعیتی خاص سه حقیقت وجود دارد. یکی حقیقتی که من در ذهن دارم دیگری حقیقتی که در ذهن افراد دیگر است و سومی حقیقتی است که صحیح است. اما از کجا باید بدانیم کدام حقیقت صحیح است؟ حقیقت آن است که نمیتوان فهمید که کدام حقیقت صحیح است و حتی اصلا نمیتوان فهمید که آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر. اینکه آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر سوالی بی جواب است. چرا که ما تماما از حانب خودمان به حقیقت می نگریم و نه از جانب حقیقت. حقیقت لال است و به یک لال میتوان هر صفتی را منسوب کرد. اما اینکه آن لال واقعا چگونه است بر هیچ کس آشکار نیست. حتی اگر بر کسی نیز آشکار شده باشد نمیتواند صحیح بودن آن را اثبات کند چرا که برای اینکار به سخن گفتن آن فرد لال نیاز دارد. پس در درجه ی اول حقیقت وجود ندارد چرا که اصل عدم هر چیزی است. اگر وجود داشت شخصی است و از فرد به فرد نیز متفاوت است و قابل نقد و انتقال نیست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۴۳
محمدجواد گلشن

وقتی چشم هایم را باز کردم در یک خانواده ی مذهبی بودم. نزدیک به 14-15 سال از بهترین سال های زندگیم را مذهبی زندگی کردم در حالی که مذهبی نبودم. من فقط در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمدم. من فقط یک جسم مذهبی بودم. من فقط یک لوح سفید پر شده از مذهب بودم. اما این لوح باید پر می شد. باید این تجربه را به قیمت به گند تمام شدن دوران بچگیم می پذیرفتم. این سرنوشتی بود که برایم رقم خورده بود. من چگونه می توانستم از آن فرار کنم؟ اگر آن مذهب تحمیل شده نبود اکنون چگونه می توانستم آن را نقد کنم؟ اکنون مذهب برایم مثل سایر چیزهایی بود که معنی نداشتند. اما به لطف آن دوران قدرتی به دست آوردم که از آن گذر کنم. چگونه می شود بدون تجربه کردن چیزی از آن گذر کرد؟ اگر چه آن مذهب هنوز هم در بند بند وجودم حضور دارد و آن را حس می کنم چرا که اولین تجارب ما برای همیشه در ما هستند اما افسوس گذشته را نمی خورم.

در همان 14-15 سالگی بود که عاشق ادبیات شدم اگر چه پیش از آن نیز پایه های آن علاقه بنا شده بود ولی در این سن عمیقا احساس عاشقی کردم. این عشق تا کنون با من همراه است اگر چه عشق به فلسفه آن را کم عمق تر کرده است.

مدتی بعد شبیه آدم های معمولی و احمق دور و اطرافم شدم. مذهبی بودم بدون اینکه در عمل اصولش را رعایت کنم. تنها در ذهن آن اصول را مقدس می پنداشتم و اگر کسی کوچک ترین سخنی بر خلاف آن بر زبان می آورد بسیار عصبانی می شدم و چهره ام سرخ می شد.

در اوان دبیرستان بود که با مارکس و سپس شریعتی آشنا شدم. برای اولین بار حس کردم که برای زندگی ام معنا جسته ام. به شدت احساس کردم که من یک سوسیالیست هستم. به شدت حالم از دنیای سرمایه داری و علایقش به هم می خورد. اما راهی را رفتم که اکنون به آن می خندم. من به دنبال شریعتی رفنم و سوسیالیسم را در وی یافتم. یک تفکر دینی که اقتصادی سوسیالیستی در آن نقش بسته. شریعتی ادعا می کرد که اقتصاد سوسیالیستی را تنها کسانی می توانند تحمل کنند که نگاه دینی داشته باشند. اما اینگونه کسان بیشتر به مردگان می مانند تا کسانی که زنده هستند و می خواهند زندگی کنند. مشکل سوسیالیسم به هیچ وجه نبود دین نبود. مشکلش این بود که به افرادی تحمیل می شد که به هیچ وجه با فلسفه ی آن آشنایی نداشتند. آن ها با فلسفه ی کاپیتالیسم نیز آشنا نبودند. آن ها در چرخه ی سیستم سرمایه داری فرو رفته و به ماشین هایی تبدیل شده بودند بدون این که هیچ گونه درکی از آن داشته باشند. حال نمی شد آن ها را از ماشین بودن درآورد. شریعتی را رها کردم اما تفکر سوسیالیستی تا امروز با من است. هر چند با آنچه مارکس می گوید متفاوت است.

چندی بعد با خواندن چند کتاب در مورد کلیات فلسفه به فلسفه علاقه مند شدم. آرمان شهر افلاطون توجه ام را بسیار به خودش جلب کرد و بعدا این توجه با تغییراتی تبدیل به تفکری شد که من آن گونه به سیاست می نگریستم. در بین فیلسوفان این کتاب ها شوپنهاور بسیار توجه ی من را به خود جلب کرد. بلایی که دین نتوانسته بود به سرم بیاورد را شوپنهاور آورد. من شبیه مردگانی شده بود که دنیا را نفی می کرد که خودش را نفی می کرد. اما این نفی برخاسته از جهانی اخروی نبود بلکه برخاسته از شی فی نفسه بود.

مدت زیادی این تفکر بر من اثر گذاشته بود تا این که با نیچه آشنا شدم. مدتی به شدت نیچه می خواندم و از فلسفه ی ادبیش ذوق می کردم. انگار می توانستم ادبیات و فلسفه را یکجا در کنار هم داشته باشم. اما نیچه هم به تنهایی راه رهایی نبود. اگر حقیقت را در کف دستانت بگذارند یا تو را ذوب می کند و یا آنقدر بزرگ می شوی که آن را با دست هایت بگیری. بعد از خواندن نیچه تفکر نیهیلیستی بر من غالب شد. به یکباره تمام ارزش هایی که جامعه به من تحمیل کرده بود فرو ریخت. با یک هزارتو مواجه شدم و در آن سردرگم ماندم. به شیری بدل شده بودم که تنها می کشت و نابود می کرد اما از خود هیچ نداشت. مدت زیادی طول کشید تا راه نجات از هزارتو را یافتم. در دنیایی ویران شده باید دنیایی نو بنا کرد. چطور ممکن است که انسان ذاتا ارزش گذار بی ارزش زندگی کند؟ تصمیم گرفتم که برای خودم ارزش های جدیدی ایجاد کنم. ارزش هایی که گر چه مرا با دنیای اطرافم کاملا بیگانه می کرد اما می توانستم دنیای کوچکی درون خودم داشته باشم و به آن دل ببندم. دنیایی که نتوان آن را مانند دنیای اطراف به راحتی نابود کرد چرا که از بهترین مصالح ساخته شده است و هر انسانی اگر دنیای اطراف بر رویش اثر نگذارد وارد دنیای من شود. اکنون در حال ساختن بنا های دنیای خود هستم و بهترین روزهای زندگی ام را می گذرانم. من و دنیایی که فقط من در آن هستم و آن گونه آن را می سازم که خودم می خواهم. کسی که در زیباترین خانه ها زندگی می کند چه توجه ای می تواند به سایر خانه های زشت اطراف خود داشته باشد؟ البته این خانه ی زیبا را مدیون خانه های زشت دور و برم هستم زیرا زشتی آن خانه ها سبب شد که عزم به ساختن چنین خانه ای کنم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۵۹
محمدجواد گلشن

۱. قرارداد اجتماعی بین مردم و حکام در زمان معینی منعقد شده است و حکام با انتشار قرارداد و مردم با پذیرشش آن را مورد قبول قرار داده اند. حال سوال اینجاست: شخصی که پس از این قرارداد به وجود آمده است و هیچ موافقتی با آن قرارداد انجام نداده است را چطور میتوان مجازات کرد؟ چگونه میتوان او را مجبور به رعایت قرارداد کرد؟ با توجه به اینکه اکراه در پذیرش قرارداد موجب عدم نفوذ قرارداد میشود.

۲.قرارداد اجتماعی به هدف حفظ جان مردم و حکام به وجود آمده است. حال چگونه میتوان کسی را اعدام کرد؟ آیا این برخلاف هدف آفرینش قرارداد نمی باشد؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۸
محمدجواد گلشن

تنها زمان حال واقعیت دارد. گذشته مانند سایه هایی تیره و تار که شامل مجموعه ای از رویدادهای مبهم است نمایان می شود و آینده در بر دارنده ی رویدادهایی با مجموعه اجزایی غیر قابل پیش بینی و غیر قابل اطمینان است.

پس چقدر نادانند آنها که فکر می کنند عمر دراز برایشان خوشی و فضیلت می آورد. آنها در هر زمانی که بمیرند نسبت به گذشته و آینده شان یکسانند و کی مردن تفاوتی برایشان نمی کند. آنها نمی دانند که مهم چقدر زندگی کردن نیست بلکه چه و چطور زندگی کردن است. چرا که چگونگی زندگی زمان حال ما را شکل می دهد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۱:۵۴
محمدجواد گلشن

از قدیم رسم بر این بوده است که چیزها را تقسیم بندی کنند و قسمتی از آنها را طبیعی و قسمتی دیگر را غیر طبیعی بدانند . برای مثال میل به تولید مثل طبیعت حیوانات است و عدم این تمایل غیر طبیعی محسوب می شود. 

من فکر میکنم این نوع تقسیم بندی ها به کل از یک اشتباه اساسی نشئت می گیرد اینکه روال اکثریت به عنوان روال طبیعی به حساب می آید و هر آنچه در مورد اکثریت نوع صدق کند همان طبیعت نوع است. 

با این نوع تفکر مفاهیمی مثل بیماری و سلامتی و یا رویکرد طبیعت گرا به جرم دچار خلل میشود. اگر انسان ها از بدو تولد با سه پا به دنیا می آمدند انسان های دوپا بیمار به حساب می آمدند و یا اگر اکثریت انسان ها به هنگام تولد با بیماری به دنیا می آمدند انسان های فاقد آن بیماری بیمار محسوب می شدند. همچنین اشخاص مجرم دیگر اشخاص دارای رفتار ضد طبیعی به حساب نمی آیند بلکه آنها تنها نسبت به اکثریت جامعه متفاوتند چنان که در یک جامعه ی ناسیونالیست، انترناسیونالیست ها مجرم به حساب می آیند. 

آیا بهتر نیست بگوییم که بیماری و جرم دو برچسب برای سرکوب افرادند؟

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۱
محمدجواد گلشن

۱.دین و کاپیتالیسم به عنوان مکمل یکدیگر: 

در این نوع نگاه دین و سرمایه داری نه تنها با یکدیگر تعارض ندارند بلکه مکمل یکدیگر به حساب می آیند. دین نیازمند به پیروان، مکان های مذهبی و کشورهای دینی جدید و در یک کلام توسعه است و برای این هدف نیاز شدیدی به پول دارد پس سرمایه داری این نیاز او را رفع می کند. از طرف دیگر نظام سرمایه داری نیاز به تاییدیه ی دینی دارد تا بتواند دین داران را که شمارشان زیاد است زیر سلطه بگیرد و از جهتی دین برای این نظام نقش یک افیون گر را بر عهده دارد و با استفاده از قدرت روحانی خود مردم و کارگران را به عنوان افرادی برده، مطیع و فرمان بردار تحویل این سیستم می دهد. شاید بتوان اینگونه گفت که این نظریه از ابتدای تشکیل سرمایه داری تا کنون کاربرد دارد.

۲. دین و کاپیتالیسم در مقابل یکدیگر:

 با ترویج روزافزون نیهیلیسم فکری و عملی در دنیای جدید، سودگرایی افراطی پیرامون این نحله را فرا گرفته و یکی از نتایج سودگرایی در دنیایی که لذایذ و سودهایش وابسته به پول است؛ طبیعتا سرمایه داری است. این اقبال به سرمایه داری و ادبار به دین سبب می شود که در آینده سرمایه داری که دارای پشتوانه ی مردمی است از دین بی نیاز شود و برای خودش علت وجودی پیدا کند پس دیگر نیازی به دین احساس نمی کند و دین وابسته به این نظام توسط وی به مرز ضعف کشیده می شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۰:۴۶
محمدجواد گلشن